خدایان و ارواح افریقایی
آفریقائیان بعد از خدا و خدایان به ارواح باور دارند. برخی از این ارواح نماد نیروها و نمودهای طبیعت، برخی نماد قهرمانان مرده و برخی ترکیبی است از این رو. برخی از خدایانی که در آفریقای غربی و مناطق دیگر آفریقا نیایش
جئوفری پاریندر
ترجمه ی باجلان فرخی
ترجمه ی باجلان فرخی
آفریقائیان بعد از خدا و خدایان به ارواح باور دارند. برخی از این ارواح نماد نیروها و نمودهای طبیعت، برخی نماد قهرمانان مرده و برخی ترکیبی است از این رو. برخی از خدایانی که در آفریقای غربی و مناطق دیگر آفریقا نیایش میشوند دارای قدرتهای مبهم اند و اسطورههای مربوط به آنان محدود است و آن چه در اینجا از آن سخن می گوئیم ارواحی است که از اهمیت بیشتری بر خوردارند. اما پرسش این است که چرا مردمان به جای نیایش یک خدا به ارواح اعتقاد دارند. پاسخ این است که این مردمان نمیتوانند نیروهایی را که در زندگی آنان مؤثر است و ارواح نماد این نیروها است نادیده بگیرند، دلیل دیگر دلیلی است که مردمان منده از سیرالئون از آن سخن میگویند.
در آغاز مردمان خدا را نیایش نمیکردند و تنها به هنگام دادخواهی از خدا یاد میکردند. خدا بر آن شد تا مردمان را به انجام خواستهای خود وادارد. پس خدا کوهی را آفرید که دارای قدرت سخن گفتن بود تا مردمان را از آن طریق با قوانین و فرمانهای خود آشنا سازد. او نیز به مردمان قدرت خواب دیدن را عنایت کرد.
شبی پیرمردی خواب دید که کوه به هیأت پیرمردی نزد او آمد، او را رفیق نامید، و از او خواست به کدخدای روستا بگوید مردمان را فرمان دهد برای کوه غذایی برای خوردن ببرند. ببننده، خواب از پیرمرد پرسید از کجا آمده است و پیرمرد پاسخ داد از دل کوه. پیرمرد به جانب کوه نگاه کرد وکوه را ندید وپیرمرد نیز غایب شد، و پیرمرد به جانب کوه نگریست و کوه را بر جا دید. وقتی پیرمرد از خواب برخاست نزد کدخدا رفت و از خواب خود سخن گفت. کدخدا فرمان داد روستائیان گرد آمدند پیرمرد ماجرای خواب خود را با آنان در میان نهاد. مردمان پذیرفتند که کوه را فدیه دهند و از پیرمرد خواستند از کوه بپرسد و شمار حیوانات مورد نیاز را مشخص نماید. پس پیرمرد و پسران او بیست تکه سنگ برگرفتند و به جانب کوه رفتند.
پیرمرد و پسران او قسمتی از دامنه کوه را تمیز کردند و با نهادن بیست سنگ در آن قسمت از کوه پرسیدند چند حیوان برای قربانی دادن به کوه مورد نیاز است. پیرمرد و پسران به خانه رفتند و فردا وقتی به دامنه کوه بازگشتند دیدند که جای سنگها تغییر یافته بود. نه سنگ از آن بیست سنگ رو به جانب کوه قزار داشتند و این بدان معنی بود که نه حیوان از آن شمار مورد نیاز است. ده سنگ از آن سنگها رو به جانب پیرمرد و پسران قرار داشت و این بدان معنی بود که ده حیوان برای قربانی کردن کافی است. یک سنگ از آن شمار در میانه ده سنگ قرار داشت و این بدان معنی بود که آن حیوان زنده بماند و توسط پیرمرد قربانی شود مردمان به شکار رفتند و فرمان کوه را انجام دادند.
پس مردان روستا برنجی گرد آوردند، با نمک و روغن نخل و آنها را با گوشت حیوانات صید شده به کوهستان بردند. مردان تنها به کوه رفتند و زنان را بدان دلیل که غذا برای همگان کافی نبود به روستا بازگردانیدند. پیرمرد حیوانی زنده را در کوه قربانی کرد و گوشت و برنج و روغن را روی برگ نهادند ودر پای کوه قرار دادند. پیرمرد دانه کولا kola یا قهوه سودانی را که نشانه دوستی است به دو نیم کرد از کوه پرسید که قربانی و فدایا را دریافت کرده است و کولای نیمه شده را به زمین انداخت. دو نیمه کولا رو به بالا قرار گرفت، به گونهای که مغز سفید کولا رو به پیرمرد و نشانه تقبل کوه بود. پیرمرد چهار بار کولایی به دو نیم کرد و به زمین انداخت و هر بار مغز کولاها به نشانه تقبل رو به پیرمرد قرار گرفت.
پس پیرمرد تمنا کرد که کوه روستا و مردان آن را در برابر جنگ، زنان را در برابر خطر زائیدن، و کودکان را در برابر جادو محافظت کند، بیماران را شفا دهد و در همه احوال پاسدار مردمان باشد چنان که مردان روستا پاسدار احترام کوه اند. از آن روزگار مردمان هر سال به مذبح میروند و کوه را قربانی و فدیه میدهند؛ و کوه را از شرکت نکردن زنان در نیایش و تنها ماندن آنان در روستا آزرده بود شبی به خواب زنی نمایان شد و از زنان خواست که خرسنگی را نیایش کنند، و از آن زمان است که مردان و زنان کوهها، خرسنگ ها، درختان و رودها را نیایش میکنند.
مردمان بوشمن و هوتنتوت را در آفریقای جنوبی داستانهایی است که به ماه مربوط میشود و گویای آن است که توجه این مردمان از نگروها به ماه پیشتر است. فرا رسیدن مرگ در داستانی از داستانهای هوتنتوت با طلوع و غروب ماه رابطه دارد تا با خدا که در داستانهای نگروها مطرح میشود اما با داستان پیام آوران مرگ کمابیش مشابه است. روزگاری ماه شپشی را به عنوان پیک نزد مردمان فرستاد تا بدانان بگوید که همچنان که ماه پیدا و ناپیدا میشود انسانها نیز چنین خواهند بود و آنان را مرگی نیست. شپش در راه خرگوشی را دید و پیام ماه را به خرگوش گفت. اما خرگوش به مردمان گفت بدان سان که ماه میمیرد و به محاق میرود مردمان نیز میمیرند و به پایان میرسند. پس خرگوش آنچه را به مردمان گفته بود به ماهم گزارش کرد و ماه از معکوس شدن پیامش به مردمان خشمگین شد. ماه چوبی برگرفت؛ و محکم بر لبان خرگوش کوبید و از آن زمان شکافی در لب خرگوش نمایان شد و گوشت او حرام شد.
بوشمنهای دماغه میگویند بچه خرگوشی میگریست، در غم مرگ مادر میگریست که ماه فراز آمد و از بچه خرگوش خواست گریه نکند. ماه بچه خرگوش را گفت مادر نه مرده که خفته است. مانند ماه که میخوابد و بیدار میشود. بچه خرگوش حرف ماه را باور نکرد و همچنان گریست. ماه خشمگین شد، خرگوش را دشنام داد و لب او را شکافت.
برخی از بوشمن ها بر این باورند که ماه نخستین انسان را آفرید و به زمین فرستاد. ماه تن انسان را پیمانه زد، روی آن را پوست کشید و در درون او خون جاری ساخت و او را به تولید مثل و زندگی در جنگل تشویق کرد. ماه پیگمه ها را گفت جز درخت تابو میوه همه درختان را میتوان خورد. پیگمه میوه تابو را خورد و بدین دلیل میرا شد. این داستان نیز چون بسیاری از داستانهای پیگمه ها احتمالاً از داستانهای نگروها یا مسیحیان متأثر است و گوینده آن نیز پیگمهای جوان بود. پیش از این از اساطیر پیگمه درباره ماه و آذرخش در بخش راز تولد سخن گفته شد.
مردمان کراچی در توگو میگویند خورشید و ماه زن و شوهر و ستارگان فرزندان آنها است با گذشت زمان ماه از شوهرش خورشید است خسته شد و دلداری نو برگزید. خورشید از ماه خشمگین شد و او را از خانه خود راند. خورشید دارایی خود را با ماه تقسیم کرد و برخی از فرزندان نزد پدر و برخی نزد مادر رفتند. اما ماه که از این تقسیم ناراضی است گاه به مزارع خورشید تجاوز میکند و فرزندانی که نزد خورشید ماندهاند با فرزندانی که نزد ماه رفتند به نبرد بر میخیزند و توفان ناشی از جنگ این ستارگان است. ماه از نبرد فرزندانش ناخشنود است و چنین است که گاه آنان را با پرچم رنگارنگ رنگین کمان به صلح میخواند. خورشید گاه ماه را به مزارع خویش راه میدهد و بر آن است که ماه را گرفتار و فرو بلعد، بدین دلیل است که وقتی مردمان ماه گرفتگی را میبینند با هیاهو و کوبیدن طبل به یاری ماه میشتابند تا او را از کام خورشید رهایی دهند.
مردمان داگومبا Dagomba در توگو میگویند در خورشید بازاری وجود دارد که وقتی که پیرامون خورشید را هالهای فرا میگیرد میتوان بازار را دید. خورشید در این بازار قوچی دارد که از سم کوبیدنش رعد و از دم تکان دادنش آذرخش پدید میآید. باران از ریزش موی دم قوچ خورشید پدید میآید و باد و توفان ناشی از دویدن قوچ خورشید در بازار خورشید است لکههای چهره ماه برای برخی از مردمان داگومبا پیرزنی است که بر چهار پایهای نشسته است و برای برخی دیگر پیرمردی است که طبل میکوبد و گروهی دیگر میگویند این نشانها مردی سوار و سپر به دست است.
در داستانی از مردمان آنگولا پسر نخستین انسان از ازدواج با آدمیان گریزان و بر آن بود که با دختر ماه یا خورشید ازدواج کند. او در جستجوی واسطهای بود که پیام آور او را به آسمان برد، اما حیوانات و پرندگان از این کار امتناع کردند وسرانجام وزغ پذیرفت وپیام او را به آسمان ببرد و واسطه ازدواج شود. وزغ میدانست که دختران آسمان برای برداشتن آب از طریق تار عنکبوت به زمین میآیند. پس وزغ خود را در چاه آبی پنهان کرد و وقتی دختران مشغول پر کردن کوزههای آب بودند به یکی از کوزهها داخل شد و به آسمان رفت. وزغ پیام پسر نخستین آدمیان را به خورشید گفت و خورشید بدان شرط که شوهر نخستین هدیه ازدواج را به خورشید دهد با ازدواج دخترش با ادمی موافقت کرد. وزغ پیام خورشید رابه پسر گفت و پسر کیسهای پول برای خورشید فرستاد و خود از رفتن به آسمان امتناع کرد. وزغ به آسمان رفت و چشمان دختر خورشید را به هنگام خواب دزدید. بامداد خورشید و ماه از ماجرا آگاه شدند و علت کوری دختر را از پیشگو و جادوگر آسمان جویا شدند. جادوگر گفت خواستار دختر او را افسون کرده است و اگر او را نزد خواستار نفرستید دختر میمیرد. پس خورشید عنکبوت را فرمان داد تاری محکم تنید و دختر را همراه عنکبوت به زمین فرستاد. وقتی دختر از تار عنکبوت فرود آمد وزغ چشمان او را به او پس داد و با عروس راهی خانه داماد شد. دختر خورشید زن پسر نخستین آدمی شد و در زمین باقی ماند. تنها وزغ است که میتواند به آسمان برود و به این علت است که گاه به هنگام بارانهای سیل آسا از آسمان وزغ میبارد.
در داستانی متفاوت با داستانهای دیگر مردم چگا در کنیا میگویند که فرمانروای ماه و مردمان او از مردمان زمین عقب مانده تر بودند. روزی، روزگاری پسری به نام موریل با دزدیدن مسند پدر از دست سرزنشهای مادر گریخت و به کمک مسند جادویی به آسمان رفت. مسند نخست پسر را به بالای درختی برد و بعد به فرمان پسر او را به آسمان برد. پسر رفت و رفت تا گروهی از مردمان را دید و نزد آنان شتافت و راه روستای فرمانروای ماه را از آنان پرسید، آن مردمان پسر را مدتی به بیگاری گرفتند و بعد راه روستای ماه را به پسر نشان دادند پسر رفت و رفت تا به گروهی دیگر از مردمان رسید و از آنان راه روستای ماه را پرسید و آنان نیز مدتی او را به بیگاری گرفتند و بعد راه روستای ماه را به موریل نشان دادند و سرانجام موریل به روستای فرمانروای ماه رسید. پسر از این که میدید ساکنان ماه غذا را خام میخورند شگفت زده شد. پس پسربا مقداری علف خشک وسائیدن دو چوب به یکدیگر آتشی بزرگ فراهم ساخت وبا یاد دادن افروختن آتش به مردمان ماه گاو و گوسفند و هدایای بسیاری دریافت کرد و او را جادوگر توانا خواندند. موریل ثروتمند شد، چندین زن گرفت، دارای گلهای بزرگ شد و چوپانان بسیاری را به خدمت گرفت. موریل پس از چندی به یاد سرزمین خویش افتاد و قاصدی را فرستاد تا بازگشت او را به پدر و مادر او اعلام کند. مرغ مقلد به خانه موریل رفت و خبر داد که موریل باز میگردد و پدر و مادر به تصور آن که موریل مرده است پرنده را از خانه خود راندند. موریل که باور نداشت مرغ مقلد به زمین رفته است و دیگر بار او را به زمین فرستاد و این بار مرغ مقلد عصای پدر موریل را به نشانه بردن پیام برای موریل آورد. پس موریل با خانواده وگله وچوپانان خود عازم زمین شد، اما راه دراز وخسته کننده بود و موریل نمیتوانست از مسند جادویی خود برای بازگشت استفاده کند، چرا که میخواست همه ثروتمند خود را به زمین ببرد. موریل خسته شده بود و که ورزاوی پیش آمد و بدان شرط که موریل هیچ وقت گوشت گاو نخورد او را بر شاخ خود نشانید و موریل و خانواده و همه ثروت او به زمین رسیدند و پدر و مادر و خویشان از دیدار موریل و فرزندان او خرسند شدند. پس موریل مادر را گفت که گوشت ورزاو تابو است و او نباید هرگز گوشت گاو بخورد ومادر پذیرفت. سالها گذشت و ورزاو پیر شد. مادر ورزاو او را بی خبر کشت و از گوشت گاو غذایی مطبوع تهیه کرد. وقتی موریل گوشت گاو را به دهان نهاد صدای وزراو را شنید که تو پیمان را شکستی و مادرت وزراو را کشت. موریل مادر را ناسزا گفت و به سبب شکستن تابو اندک اندک به زمین فرو رفت.
داستان دیگری که از خورشید و ماه سخن میگوید و با اسطوره توگو قابل مقایسه است از مردمان لوریا در کنیا است میگویند: خدا نخست ماه و آنگاه خورشید را آفرید. در آغاز ماه رخشانتر و بزرگتر از خورشید بود و خورشید حسود پیوسته به برادر بزرگ خود ماه یورش میبرد. پس ماه و خورشید کشتی گرفتند و با شکست خورشید، ماه خورشید را بخشید. پس از چندی دیگر بار ماه و خورشید کشتی گرفتند و این بار خورشید ماه را به باتلاقی پرتاب کرد و ماه گل آلود و از نور او کاسته شد. پس خدا برای پایان دادن نبرد خورشید و ماه را فرمان داد که از آن پس خورشید رخشانتر باشد و روزها شاهان و کارگران را روشنایی بخشد، و ماه تنها شبها و برای بدکاران و دزدان بتابد. میگویند این سرنوشت به سبب حماقت ماه بود که بر خورشید رحمت آورد و او را به باتلاق پرتاب نکرد. غالباً در اسطورهها برادر که تر بر برادر بزرگتر غلبه مییابد و به رهبری میرسد و بدان گونه که در داستان یعقوب و عیسو [در کتاب مقدس] چنین است.
نیز میگویند وقتی خدا خورشید و ماه را آفرید آنان را به هیأت دو ستاره رخشان آفرید تا در شرق و غرق بدرخشند. نیز خدا خروسی عظیم و سرخ رنگ آفرید تا مقیم ابرها شود، از به هم خوردن بالهای اوست که آذرخش پدید میآید و آوایش تندر است.
در روایتی دیگر از مردمان لوریا سخن از دیداری دیگر از آسمان و دیدار خورشید است. میگویند روزگاری دختری از ازدواج اجباری با مردی که دوست نداشت گریخت و به بیشهها پناه برد. دختر رفت و رفت و دوازده فرسنگ راه پیمود و به جایی رسید که طنابی از آسمان آویخته بود. دختر طناب را به چنگ گرفت و طناب او را به بالا و به آسمان کشید و شامگاه بود که او را به کنار روستایی کشانید. دختر نشسته بود که مادر خورشید او را دید و دانست که مسافری از راه رسیده است. پس مادر خورشید از دختر خواست با او بماند و با کدخدای روستا که پسر اوست ازدواج کند. دختر پذیرفت که با مادر بماند و ازدواج با یک کد خدا امتناع کرد. پس مادر دختر را به خانه برد و به او گفت پسرش در باغ خانه است واو نباید از سرخی رنگ او بترسد و جیغ بکشد. وقتی خورشید به خانه بازگشت همه چیز به سفیدی و روشنی آذرخش در آمد و دختر هراسان صورتش را میان دستانش پنهان کرد. زنان خورشید مرد خود را گفتند مادرش زن جدیدی برای او یافته است و خورشید رفت تا همسر جدید را خوشامد گوید. دختر سر به زیر افکند و در پاسخ خورشید چیزی نگفت. پس خورشید رئیس خادمان خویش ماه را نزد دختر فرستاد، اما دختر سر به زیر افکند و در برابر ماه نیز سخنی نگفت. پس خورشید شش خادم دیگر را هر یک به نوبت فرستاد و پاسخی نشنید. خادمان گفتند باید برای او هدیهای فرستاد و خورشید از هر یک از چیزهایی که در زمین می روئید هدیهای برای دختر فرستاد و دختر پاسخی نداد. سرانجام خورشید وعده داد تا پرتوهای خود را در برابر رضایت دختر به ازدواج با خویش به او بدهد و سرانجام دختر پذیرفت. خادمان دختر را با روغن و عطرهای خوشبو تدهین کردند و پس از چندی پسری برای خورشید زائید.
اما این را بشنو که در تمام این مدت پرتوهای خورشید نزد دختر و در ظرفی زندانی بود و زمنی از انوار خورشید محروم بود. دختر هوای دیدار زمین کرد و خادمانی چند با اجازه خورشید همراه دختر شدند تا هدایای او را به زمین ببرند. دختر و خادمان با طنابی که خورشید از آسمان آویخت به زمین رهسپار شدند. پدر و مادر دختر از دیدار دختر شگفت زده شدند و خواستند ورزاوی سیاه را پیش پای دختر قربانی کنند دختر اما آنان را از این کار بازداشت. پس ورزاوهایی به رنگ دیگر آوردند و دختر آنان را نپذیرفت. سرانجام ورزاوی سفید قربانی کردند. پس از سه روز دختر و خادمان آهنگ بازگشت به آسمان کردند و با آویختن به طناب با چنان سرعتی به آسمان کشیده شدند که دختر مجال وداع با والدین را نیافت. دختر با رسیدن به خانه انوار خورشید را به او پس داد و انوار خورشید زمین را روشن کرد. مردمان از این هدیه همسر خورشید شادمان شدند و خورشید فرمان داد که از آن پس ماه هر شب زمین را روشنایی بخشد.
فرجام سرزنشبار شاه مخوف هیاهوی بسیاری برانگیخت. وقتی مسافران خبر آوردند که شاه شانگو خود را حلق آویز کرد دشمنان شاه به کسانی که هنوز بدو وفادار بودند خندیدند. پس دوستداران شاه مرده نزد جادوگر شتافتند تا خانه دشمنانشان را به آتش بکشد برخی میگویند آنان توانستند برخانههای دشمنان خویش از آسمان آتش ببارند و دیگران میگویند آنان توانستند با فرو افکندن کدو قلیانیهای کوچک پرباروت بر بام خانه دشمنان به هنگام توفان خانهها را به آتش بکشند به هر حال آتش سوزی بزرگی پدید آمد و پیروان شانگو گفتند این دلیلی است که شاه خود را حلق آویز نکرده و خشم خود را با فرو فرستادن آتش از آسمان بیان کرده است و برای فرونشاندن خشم او باید او را قربانی داد. شانگو را قربانی دادند و معبدی به نام او که کوسو- یعنی حلق آویز نشده - نام دارد بنا نهادند تا ماجرای حلق آویز شدن شاه فراموش شود. کاهنان معبد میگویند شاه از رعایای خویش خشمگین شد و سوار بر اسب در جنگل ناپدید شد و جویندگان او تنها اسب او را یافتند و آوایی شنیدند که میگفت «کوسو».شاه از زنجیری که از آسمان آویخته بود به آسمان رفت و از این پس به یاری تندر بر مردمان حکومت خواهد کرد.
مردمان یوروبا صدای تندر را به صدای دویدن قوچ تشبیه میکنند. قوچ نزد یوروباها مقدس است و به همین دلیل است که قوچها آزادانه در کوچه و بازار میگردند صاعقه را تبر تندر مینامند و کاهنان معبد شانگو و خادمان آنان غالباً تبری نمادین مشهور به تبر تندر با خود حمل میکنند که دستهای چوبین و آرایش شده و تیغهای ظریف دارد. گاهی این تبرها دو لبه و شبیه تبر زین و شبیه نمونههایی است که در سرزمینهای اطراف مدیترانه یافته شده است.
مردمان آشانتی در غنا توفان را به خدای آسمان نیامه نسبت میدهند. این مردمان آذرخش و صاعقه را تبر خدا مینامند و نماد آن تبرهای خشن سنگی است که در کنار دروازه خانه همراه با ظرفی برای فدایا بر ستونی چوبی که درخت خدا نام دارد میآویزند.
مردمان فون در داهومی میگویند وقتی آفریننده جهان را آفرید از کار کناره گرفت و قلمرو جهان را بین فرزندان خویش تقسیم کرد. زمین برادر پیر سالتر با توفان به ستیز برخاست و بر آن شد که به زیر آسمان جای گیرد و بر قلمرو خود حکومت کند. آفریننده نظر زمین را پذیرفت و فرمان داد که زمین در زیر و توفان بر فراز آن قرار گیرد و آن دو چون دو نیمه کدوکالباش باشند و از ستیز با یکدیگر دوری کنند. مشکل زمانی آغاز شد که توفان از نزول باران دست کشید. زمین فرمانروای قلمرو زیر توفان بود و مردمان شکوه میکردند که تحت فرمانروایی او از تشنگی میمیرند. سرانجام زمین نزد پیشگو و جادوگر رفت تا ازعلت نباریدن باران آگاه شود. سه سال بود که باران نمیبارید. پیشگو گفت توفان از تملک سرزمین پدری توسط زمین خشمگین است. زمین به یاد آورد که به هنگام سفر از آسمان همه ثروت خود را در خورجینی جای داد اما به علت نبودن جا آب و آتش را نتوانست در خورجین جای دهد و آنها را به جا نهاد. پس زمین به خواست جادوگر توفان را قربانی داد و پرندهای را فرستاد تا توفان را از این قربانی آگاه کند. توفان با این قربانی تسکین یافت و به نشانه آشتی تندر غریدن گرفت و از آن پس هرسال به هنگام باران میبارد و پرنده حامل پیام زمین به توفان برای کاهنان معبد زمین مقدس است.
در داستانی از مردمان سنگای در نیجریه علیا یکی از ارواح آسمانی به نام دو نگو Dongo را تبری است که هر چند گاه آن را میآزماید. روزی دونگو با همراهان برفراز روستایی پرواز میکرد که یکی از همراهان جرقهای فرو فرستاد و دو نگو بی درنگ تبر خود را فرود آورد. صاعقه فرود آمد وگروهی از روستائیان کشته شدند. دونگو نگران نزد مادر رفت تا از او بپرسد چگونه میتواند خطای خود را جبران کند و مادر او را نزد پدر بزرگ برد. پدر بزرگ ظرف سفالی پر از آبی را به او داد تا بر روستائیان کشته شده با صاعقه فرو ریزد. دونگو همه آب را در کام خود جای داد و آن را بر روستائیان مرده پاشید و روستائیان بی درنگ زنده شدند. دونگو گفت سبب مرگ آنان آن بود که کسی در روستا او را نیایش نمیکرد و از آن پس به مردمان اورادی یاد کرد که با خواندن آن از توفان در امان میمانند.
در آفریقای جنوبی بسیاری از مردمان بر این باورند که آذرخش پرندهای است و برخی حتی میگویند آن پرنده را دیدهاند برخی آذرخش را پرندهای عظیم و قهوهای رنگ، برخی آن را دال دریایی نوک سفید و برخی آن را به هیأت طاووس با پاهای سرخ و پرهای رخشان وصف میکنند. میگویند به هر جا فرود آید تخمی عظیم مینهد که موجب سعادت و خوشبختی است و برخی میگویند از این تخم شوربختی پدید میآید که چاره آن را باید از جادوگر پرسید. میگویند اگر کسی بتواند پرنده را به دام اندازد، گوشت و پوست پرنده داروی بسیاری دردهاست؛ و صاعقه زده کسی است که گرفتار پنجه تیز این مرغ میگردد.
در منطقه کنگو میگویند آذرخش و تندر صدای پارس تیز سگی جادویی است میگویند مردی سگ زیبایی یافت و آن را به خانه برد. هوا بارانی بود، مرد سگ را به خانه برد و آتشی افروخت تا سگ را در کنار آتش خشک کند و انفجاری مهیب رخ داد و مرد و سگ ناپدید شدند. گاهی آذرخش و تندر را فرمانروایی میدانند که با بیست و چهار سگ که همه آذرخشهای تندرند به شکار میرود؛ و گاه داستانهایی میشنوی که تندر مردی را به آسمان برد و دیگربار خدا به او اجازه داد نزد خانواده خود باز گردد.
یکی از مشهورترین ارواح مورد نیایش مردمان هوتنتوت روح قهرمانی بزرگ و خدای باران تسوی گوبا است میگویند تسوی گوبا Tsuigoba همراه فرمانروایی موسوم به گوناب Guanab، که گاه او را به سبب کشتار زیاد مرگ میدانند، به نبرد میرفت. نخست گوناب بر تسوی گوبا تسلط داشت اما در جنگهای بسیاری تسوی گوبا بر او پیشی گرفت و سرانجام گوناب را با فرود آوردن ضربهای بر بناگوش او نابود کرد. گوناب در آخرین لحظههای جان دادن ضربهای سخت بر زانوی قاتل خویش فرود آورد و او را مجروح کرد و چنین شد که حریف او تسوی گوبا یعنی خسته زانو نام گرفت. میگویند تسوی گوبا فرمانروا و جادوگری بزرگ بود و هم او بود که نخستین زن و مرد را آفرید یا از خرسنگی به جهان آورد. میگویند چندین بار مرد و دیگر بار زنده شد و مردمان زنده شدن او را جشن گرفتند. تسوی گوبا اکنون به عنوان خدای باران نیایش میشود، جایگاهش برای مردمان هوتنتوت در دل ابرها است و هر روز بامداد از درون ابرها چهره مینماید. او را پدر باران مینامند و به هنگام نیاز از او میخواهند ابرهای باران زا فرو فرستد و مردمان وگله را سیراب کند. او عافیت دهنده مردمان است و مردمان به نام او سوگند میخورند و او را خدای اخلاق و راستی میدانند. برخی از محققان او را برترین خدا معرفی کردهاند. اما تحقیقات اخیرشان نشان داده است که تسوی گوبا قهرمان مردمان، خدای باران و یکی از نیاکانی است که از شرق فراز آمد و پدری است که ناز ل باران و حافظ گلهها است.
ارواح دیگری نیز وجود دارند که یکی از کارهای آنان بر انگیختن توفان است. مردمان دینکا به خدای موسوم به دنگ deng باور دارند که وظیفه او کاملاً مشخص نیست. برخی او را نیای مردمان دینکا میخوانند با تندر و آذرخش رابطه دارد و به هنگام نیاز به باران از او یاد میکنند. آذرخش چماق دنگ است و کسانی که به صاعقه گرفتار میشوند مردمان برای آنان سوگواری نمیکنند. آفرینش انسان و نزول باران را کاردنگ میدانند و در برخی برای اسطورهها او پسر آسمان و زمین است.
در بوگاندا، خدای جنگ کیبوکا با توفان رابطه دارد. کیبوکا برادر بزرگ موکاسا است که شاه بوگاندا را در جنگی به فرمان خدا یاری داد. در این جنگ کیبوکا فرمان یافت که مقر سپاهیان خود را از دشمن پنهان بدارد و با زنان دشمنان بد رفتاری نکند. کیبوکا در این جنگ در دل ابرها جای گرفت و باران تیر و نیزه بر دشمنان فرو بارید و سپاهیان شاه بر دشمنان خود یورش بردند. شاه بوگاندا در این نبرد پیروز شد و بسیاری از زنان دشمنان را زندانی کرد. یکی از این زنان مورد توجه کیبوکا قرار گرفت و او را به جایگاه خود برد. پس از آن زنان به هویت کیبوکا پی بردند از زندان گریختند و ماجرا را با مردمان خود در میان نهادند. در دومین نبرد کیبوکا دیگر بار از دل ابرها بر دشمن تیر و نیزه فرو بارید اما دشمنان که جای او را میدانستند ابرها را تیر باران کردند و کیبوکا در این نبرد به سختی مجروح شد. پس کیبوکا به قله درختی بلند پناه برد و در آنجا مرد و شاه بوگاندا و بسیاری از مردمان او نیز کشته شدند و تا دیر زمانی بوگاندا شاهی نداشت.
پس مردم کیبوکا را بر فراز درخت یافتند، او را به زیر آوردند و مدفون کردند و معبدی برای او بر پا کردند و شاه بوگاندا را نیز در این معبد به خاک سپردند. کاهنان این معبد به هنگام جنگ سپاهیان را همراهی میکنند و هدف از این کار ابلاغ پیام کیبوکا توسط کاهنان به جنگجویان است.
در افزوده داستان باران ساز برای نزول باران بهایی گزاف در خواست میکند و چنین استدلال میکند که او نیز چون فرمانروایان ناچار است همه وقت خود را در نظاره آسمان و زمین بپردازد. باران ساز به هدایای کوچک قانع نیست و از مردمان چندین بز و گاو میخواهد مردمان از آن پس به هنگام نیاز به باران چندین بز و گاو به باران ساز مزد میدهند و از آن روزگار بسیاری از مردمان باران سازی را یاد میگیرند. مشهورترین باران ساز در آفریقا ملکه باران موسوم به لوودو Lovedu است.
در آفریقا رنگین کمان نیز نه فقط به خاطر زیبایی آن که چون نمودی شگفت انگیز و خطرناک و دارای قدرتهای جادویی مورد توجه است. مردمان لویا میگویند خدا خالق باران و همه آبهای زمین از اوست. خدا برای بند آوردن باران به هنگامی که بدان نیاز نیست دو رنگین کمان را آفرید، یکی نر و دیگری ماده. رنگین کمان نر باریک و رنگین کمان ماده پهن است. رنگین کمان نر را به تنهایی یارای بندآوردن باران نیست، اما اگر در آسمان رنگین کمان نر و پس از آن رنگین کمان ماده پدیدار شود باران بند میآید. در اساطیر مردمان فون در داهومی نیز دو رنگین کمان وجود دارد. نزد این مردمان رنگین کمان نماد مار است و بخش سرخ رنگ رنگین کمان مار نر و بخش آبی آن مار ماده است ماری که تکیه گاه و پاسدار زمین- اژدر مار ابدیت- است نیز در هنر و داستانها به دو شکل نمایان میشود وبراین باورند که ماری دوقلو یکی در آسمان و دیگری در زیر زمین قرار دارد. افسانه وجود و پیدا کردن گنج، در جایی که رنگین کمان پایان میگیرد، نزد مردمان رواج دارد. چنین گنجی ممکن است سنگها و دانههای رخشانی باشد که برای آرایش به کار میروند یا که طلا است که باید آن را از کوه بیرون کشیده و مار ثروت نام دارد.
در آفریقای جنوبی میگویند اگر جایی که رنگین کمان پایان مییابد انسانی باشد باید بی درنگ از آن مکانی بگریزد و گرنه کشته میشود. برخی میگویند اشاره کردن به رنگین کمان شوربختی میآورد و اگر بدان اشاره کنی انگشت اشاره دیگر خم نخواهد شد. اما مردمان ایلا در زامبیا با دسته هاون به رنگین کمان اشاره میکنند تا آن را دور کنند و برانند. آنان بر این تصورند که جایی که رنگین کمان پایان مییابد قوچی وحشی است که چون آتش شعله میکشد.
مردمان زولو در آفریقای جنوبی رنگین کمان را کمان ملکه و پنجره خانه ملکه آسمان میدانند. برخی رنگین کمان را گوسفند یا موجودی که با گوسفند زندگی میکند میدانند اما کیکویو Kikuyuهای کنیا رنگین کمان را حیوانی خبیث میدانند که شبها انسانها وحیوانات را شکار میکنند. مردمان ماسایی Masai میگویند چنین موجودی در دریاچه نایواشا Naivasha و جایی که گلههای فلامینکو یافت میشود زندگی میکرد و آنان را شکار میکرد، اما سرانجام به دست شکارچی جوانی کشته شد.
در داستانی از مردمان چاگا در کنیا مردی است که در به در به دنبال خدا میگردد تا از خدا چند گاو بگیرد. سرانجام مرد به جایی که رنگین کمان پایان مییابد میرسد و تمنای خود را پس از نیایش با خدا در میان میگذارد و چندین بار این کار را تکرار میکند اما از گاوها خبری نمیشود. پس مرد خشمگین رنگین کمان را با نیزهاش به دو نیم میکند. نیمی از رنگین کمان به آسمان میگریزد و نیمه دیگر در زمین سوراخی عمیق ایجاد میکند. میگویند آن مرد ناپدید شد اما مردمانی دیگر آمدند و آن سوراخ را یافتند و از آن سوراخ به زیر زمین رفتند و در آنجا سرزمین آباد و گاوهای بسیار یافتند پس در پی آنان مردمانی دیگر برای یافتن گاو به زیر زمین رفتند و شیرهای درنده بسیاری یافتند و هراسان و دست تهی بازگشتند. داستان همانند داستان دیگری است از دو گروه از مردمان که یکی پس از دیگری به زیر زمین میروند و با چنین ماجرایی رو به رو میشوند.
افسانههای مربوط به نمودهای طبیعت در آفریقا بسیار است. میگویند روزی مردی از مردمان سنگای از نیجر علیا در راه هفته بازار از بوته زاری میگذشت که تند بادی خبیث را دید که به جانب او میآمد مرد هراسان نیزهاش را به جانب تندباد پرتاب کرد و تند باد به سرعت از او دور شد و مرد نیزه خود را گم کرد و با گذشت زمان این ماجرا را کمابیش فراموش کرد. سالها گذشت تا روزی مرد در بازار مردی دیگر را دید که نیزهای همانند نیزه گمشده او در دست داشت. مرد از غریبه پرسید «این نیزه را در کجا یافتی؟» وغریبه درحالی که لبخند میزد گفت: «به گمانم فراموش کردهای که در راه هفته بازار نیزه را به جانب من پرتاب کردی».
مردمان آشانتی در غنا از سرزمینی با نام پنجشنبه- آسه یا- یاد میکنند و پنجشنبه نامی مقدس است برای زمین. این خدا معبدی ندارد، اما کار در مزرعه در روزهای پنجشنبه تابو است. در فصل بهار کشاورزان پیش از شخم کردن زمین مرغی در مزرعه قربانی میکنند و با نیایش از زمین اجازه شخم کردن میگیرند و از زمین میخواهند که کشته آنان را در برابر خطرات محافظت کند و محصولی به پر بار به آورد. نیز زمین با مرگ پیوند دارد و پیش از شیار زدن زمین ساغر ریزی میکنند و از او اجازه شخم میگیرند.
ضربه زدن به زمین در آمریکا سنتی است که نزد روستائیان سیاه رواج دارد و بازمانده سنت اجدادی و روزگار بردگی است.
یکی از مهمترین بغ بانوان زمین نزد مردمان ایبو در نیجریه شرقی آلا Ala نام دارد. آلا نزد این مردمان فرمانروای مردمان، خاستگاه درستی و راستی و حامی کشاورزی و خرمن است. زمین چون مادر عنایت کننده پرباری و حاصلخیزی خاک و نیز مردمان است و چون ملکه جهان زیرین مردمان را در زهدان خود جای میدهد. کیش آلا به روشنی در تندیسهایی که گویای نگرش این مردمان به خداگرایی و زندگی است نمایان است. معابد آلا در غالب روستاهای ایبو به چشم میخورد و در ئووری Owerri خانههای ویژهای را میتوان دید که ماباری Mabari نام دارند. این خانهها معبد نیست اما برای مراسم خاصی بنا شده و رها شدهاند و در موقعیتی دیگر خانهای نو با همین نام بنا شده است. تندیس بابغ بانو زمین در شمار تندیسهای اصلی سفالینی است که در این بناها دیده میشود. خانههای ماباری به فرمان کاهنان آلا و هنگامی که میگویند خدا برای مردمان پیامی فرستاده است بنا میشود و شمار آنان در باغ کاهنان مانند لانههای زنبور عسل یا لانههای ماران است. مردان و زنان مأمور ساختن ماباری توسط کاهن انتخاب میشوند و هفتهها و ماهها بی چشمداشتی مادی با یکدیگر کار میکنند.
خانههای ماباری مکعب شکل و دارای رواقی سر گشوده است که پیرامون اتاق مرکزی قرار دارد. در این خانهها تندیسهای گلی بسیاری که با رنگ روشن نقاشی شدهاند قرار میدهند و در میانه این تندیسها و رو به روی در ورودی تندیس آلا، مادر زمین قرار دارد. در این تندیس آلا غالباً نوزادی بر روی زانو دارد، شمشیری به دست گرفته و پاهای او غالباً راه راه و به نقش النگوهایی است که دختران به هنگام بلوغ به دست میکنند. رو به روی آلا خدای توفان چون شوهر و در مقام پائین تر از آلا قرار دارد. تندیسهای دیگر عبارتند از: کودکان و خانواده آلا، بغ بانوی آبها و دیگر خدایان، نیز ارواح زمین و از آن شمار صخرهها و تپهها و کوههای بلند چون کنیا، کلیمانجارو و کامرون مورد احترام مردمان آفریقا است و داستانهای بسیاری درباره قدرت و تابوهای آنها وجود دارد. میگویند یکی از شاهان بوگاندا که میخواست ساختمانی بر فراز تپه مقدس بوآ Boa بنا کند به مجرد گذاشتن از نهر دامنه تپه کور شد و وقتی تپه را ترک کرد بی درنگ بینایی خود را بازیافت. در حوالی آن تپه جنگلی بود که تنها کاهنی میتوانست بدان داخل شود و جنگل معبدی داشت که در آن کاهنهای میزیست که اگر امیر آن منطقه جاده اطراف تپه را مرمت نمیکرد یا درختی از جنگل میسوخت کاهنه معبد امیر را به مبتلا شدن به بیماری و زخمی سوزان تهدید میکرد.
دیگر ارواح زمین ارواح جنگلها و حامی شکارچیان است مردم به ظاهر مسلمان سنگای در نیجریه علیا بر این باورند که روحی به نام موسی که سیاح و شکارچی بزرگ و مساح چهار جهت اصلی است طی سفرهایش همه چیز را آموخت و به مردم راز شکار کردن و نیز سفالگری و بافندگی را آموخت. موسی راههای جنگل را میشناخت و به انسانها دوازده درخت را معرفی کرد که با پودر کردن پوست آنها و شستشوی با ترکیب این پودر میتوانستند از دید حیوانات جنگل پنهان شوند.
خدایان آهن اغلب با شکار پیوند دارند. مردمان یوروبا میگویند که خدای آهن ئوگون Ogun درآغاز و به هنگام با تلاقی بودن زمین با تار عنکبوتی به زمین میآمد و در باتلاق زمین به شکار میپرداخت. پس زمین توسط خدای بزرگ شکل گرفت و همه چیز منظم شد اما تبر تراشی جنگلهای انبوه با ابزار مفرغی میسر نبود و این ئوگون بود که به تشویق و با پاداش خدایان دیگر با تبرآهنی خود در جنگل راهی گشود، و خدایان به هنگام ساختن شهر مقدس خویش ایله – ایفه بدو پادشاهی را تفویض کردند. اما خدای آهن شاهی را نپذیرفت و از آنجا که به شکار وجنگ دل بسته بود دیرگاهی بربلندی تپهای زندگی کرد که از آنجا میتوانست زمین و صیدها را نظاره کند وقتی خدای آهن سرانجام به حضور خدایان رفت خدایان به سبب لکههای خونی که بر لباس او بود از پذیرفتن او امتناع کردند و چنین شد که ئوگون لباسی از پوست نخل برای خود ساخت و رفت تا در جایی دیگر زندگی کند.
در اسطورهای از مردمان فون در داهومی خدای بزرگ ماوو فرزندش لیسا را با شمشیری فلزی به زمین فرستاد- و جنگل را تبر تراشی کرد و کاربرد فلز را به مردمان یاد داد و انسانها توانستند ابزارهایی بسازند که با آن زمین را شخم بزنند و برای بامپوش خانهها از جنگل چوب ببرند. لیسا مردمان را گفت که بقای آنان بدون کاربرد فلز میسر نیست و بدین سان کاربرد فلز توسط مردمان جهان نظمی تازه یافت. لیسا به آسمان بازگشت و ماوو به پاداش خورشید را قلمرو فرمانروایی او ساخت. هنوز هم مردمان فون در داهومی شمشیر فلزی راگو Gu – و مردمان یوروبا ئوگون مینامند و این کلام نام خدای فلزات است. در اسطورههای فون، گو حامی جنگجویان، شکارچیان و آهنگران است و این مردمان به نام او سوگند میخورند و اکنون او را حامی کامیونها و وسایل نقلیهای میدانند که پوشاک متبرک شده به وسیله کاهنان معبد را حمل میکنند.
در غنا و ساحل عاج رود تانو یکی از مهمترین خدایان و او را پسر خدای بزرگ میدانند. پیش از این از داستانی سخن گفتیم که در آن تانو با مرگ به نبرد پرداخت. تانو رقیب برادر بزرگتر خویش رود بیا Bia است. بیا فرزندی مطیع و تانو غالباً خود رأی بود و بدین سبب خدا بر آن شد که سرزمینهای حاصلخیز را بیا و سرزمینهای نامرغوب را به تانو واگذارد. خدا بز را فرا خواند و ماجرا را با او در میان نهاد و از او خواست بیاید و تانو را فراخواند تا قلمرو آنان را مشخص کند. بز دوست تانو بود و از تانو خواست سحرگاه نزد خدا برود و بهترین زمینها را از خدا بگیرد و نگذارد بیا آن سرزمینها را تصاحب کند. پس بز نزد بیا رفت و پیام را بدو گفت و نیز گفت در رفتن شتاب نکند چرا که خدا سخت گرفتار است. پس تانو فاخرترین لباسها را پوشید و سحرگاه نزد خدا رفت، خدا را فریفت و سرزمینهای حاصلخیز را تصاحب کرد. بیا بعد از برادر کوچک خود نزد پدر رفت و از فریبی که خورده بود آگاه شد، اما دیگر دیر شده بود و تانو سرزمینهای حاصلخیز را تصاحب کرده بود. این داستان نیز یادآور داستان یعقوب و عیسو است.
دریاچهها را نیز مأمن ارواح میپندارند و از این شمار است دریاچه بوسومتوه Bosomtwe در غنا. این دریاچه نیز چون بحرالمیت راه به جایی ندارد و آب آن در برابر گرما تبخیر میشود. در داستانی درباره این دریاچه، روزگاری پیرزنی جذامی تنها و بی شوهر و فرزند در ساحل بوسومتوه زندگی میکرد. روزی توه Twe خدای دریاچه از آب بیرون آمد و از پیرزن خواست با او همبستر شود. پیرزن گفت زنی تنها است و اگر آبستن شود او را یارای تهیه غذا برای کودک نیست. توه گفت به هنگام نیاز میتواند با زدن چند ضربه بر دریاچه ماهیان را فرا خواند تا نیاز او را بر آورده کنند. پس زن پسری زائید که او را تووه آدودو Twe Adodo یعنی – پسر خدای دریاچه – نام نهاد و اونیای قبیلهای شد که روح دریاچه راحامی خود میدانند. میگویند توه هر هفته با ملتزمان خویش به دیدار زن میآمد و پسر هرسال به دریاچه میرفت و از پدر میخواست با انفجار باروت او را در ماهیگیری کمک کند. مراد از انفجار نامنظم دریاچه و انفجارهایی است که از انفجار گازهای ناشی از فساد گیاهان کف دریاچه ایجاد میشود و صدایی مهیب وبویی بد دارد-در این دریاچه به کار بردن قلاب ماهیگیری و تور برای صید تابو است، و صیادان بر این باورند که روح دریاچه از قلاب آهنی و تور بیزار است، و صیادان به وسیله کلک و با دست صید میکنند.
مردم سنگای در نیجر علیا ارواح آب را ذین Zin شاید مأخوذ از جن و اجنه مسلمانان -مینامند و از آن داستانها میگویند. می گوینددریاچهای بود که به ماری که ذین بود تعلق داشت. روزی وقتی مار به ساحل آمد دختری را دید و او را از والدینش خواستگاری کرد. پدر و مادر عروس به شرط گرفتن دریاچه به عنوان شیربها با این ازدواج موافقت کردند. مارپذیرفت و با دادن دریاچه به عنوان شیربها با زن خود رفت تا در جایی دور زندگی کند. مار گه گاه به خانه پیشین خود در اعماق دریاچه باز میگشت تا ماهیان، تمساحها و اسبهای آبی را کنترل کند. وقتی مار مرد پسر جای پدر را گرفت وهنوز پاسداری دریاچه با اوست. پسر ذین مار از انسانهایی که سلاح آهنی به دریاچه میروند و از اسب آبی بیزار است و به همین دلیل است که اسبهای آبی دریاچه را ترک کردهاند.
مردم سنگای در داستانی دیگر میگویند روزگاری کدخدایی شبانه برای صید به دریاچه رفت. کدخدا شگفت زده در وسط دریاچه کلبهای را دید وقتی نزدیکتر شد گوسفندی را دید که بردریاچه خفته بود. کدخدا بسیار ترسید و شروع به خواندن اوراد کرد و وقتی دوباره به گوسفند نگریست او را دید که به هیأت بچهای در آمد، و کد خدا دانست که با مار بزرگ آبها رو به رو است که خود را به هیأتهای متفاوت نمایان میکرد. کد خدا به کف زورق خود پناه برد و با هیاهو و فریاد از روستائیان کمک خواست. برادرکدخدا در روستا صدای او را شنید و به یاری او شتافت، اما کدخدا مرده بود، چرا که ذین را دیده بود و دیدن ذین برای میرندگان تابو است.
در داستانی دیگر از مردم سنگای که بسیاری از مردمان خم رود نیجر از آن یاد میکنند. سخن از نبرد انسانی به نام فاران faran و روح رود موسوم به ذین کیبارو Zinkibaru است. ذین کیبارو با نواختن موسیقی و طلسمهای جادویی خویش بر رود و ماهیان و رودزیان فرمان میراند و بسیار مقتدر بود فاران برنج کشت میکرد و هر شب ذین کیبارو به مزارع فاران میآمد و با نواختن ساز ماهیان را به مزرعه می کشانید و ماهیان همه برنجها را میخورند. روزی فاران به ماهیگیری رفت و تنها دو اسب آبی صید کرد و شرمگین از مادر خود که باید چنان غذایی را طبخ کند با زروق خود به نبرد ذین کیبارو رفت. آنها در جزیرهای که هفت رود در آن جاری بود رو به رو شدند ذین کیبارو مشغول نواختن ساز و طبل بود و میرقصید. فاران از او خواست ساز خود را به او بدهد و ذین کیبارو گفت تنها میتواند با نبرد سازهای او را تصاحب کنند، اما اگر در جنگ شکست یابد زورق او را نیز تصاحب خواهد کرد. فاران کوتاه و چاق و ذین کیبارو بلند قد و لاغر بود. آنان به نبرد پرداختند و فاران نزدیک بود به ذین پیروز شود که ذین طلسمی به کار بست و گفت، برگ نخل اسب آبی را میراند، و فاران افتاد و جنگ را باخت. پس فاران شرمگین نزد مادر رفت و گریست و مادر گفت برای دفع یک طلسم باید از طلسمی دیگر یاری گرفت و او را طلسمی آموخت. پس فاران دیگر با زورقی بزرگ عازم نبرد شد. فاران برای سومین بار با ذین به نبرد پرداخت و ذین مغلوب فاران میشد که طلسم خود را به کار بست و گفت، برگ نخل اسب را میراند و فاران در پاسخ گفت اگر خورشید بتابد برگ نخل چه میکند؟ پس ذین بر زمین افتاد و بسیاری از سازهای ذین به رود پرید و ناپدید شد فاران سازهای باقیمانده را تصاحب کرد و بردگان او را اسیر نمود و با غنائم بسیار پیروز بازگشت؛ و چنین شد که انسان قهرمان بر ذین یا اژدها پیروز شد و او و بردگانش را به آتش کشید و سازها و سلاح ذین را از او گرفت.
خاستگاه غالب رودها بوگاندا از انسان یا موجودات آسمانی است دو رود از این رودها را پسر و دختر شاه تمبو Tembo و زن و شوهر میدانند. میگویند یکی از این رودها خاستگاه سیل و دیگری نماد پلنگی است که آن را نیایش میکنند و این بدان سبب است که پلنگی در این رود غرق شده است. خاستگاه رودی دیگر زن جوانی است که در جستجوی دلداری که او را رها کرده بود سفر میکرد و جایی که فرزند او زاده شد، رودی جاری شد. در دو سوی این رود تودهای از علف و چوب قرار دارد که هر کس به نیت فدیه دادن به رود تکه چوبی بر روی چوبها میاندازد و پس از گذر از رود تکه چوب دیگری به عنوان تشکر بر توده چوبهای ساحل دیگر میافزاید.
یکی از قبایل مالاگاسی موسوم به پسر تمساح از علت نام خود در اسطورهای میگویند که شوهر جده قبیله تمساحی بود که با او در رود زندگی میکرد روزی زن تمساح به تور صیادی افتاد و زن او شد و پس از زادن دو پسر به رود بازگشت. از آن روزگار فرزندان او اعقاب این زن تمساح را تابو میدانند و از کشتن و آزار تمساح دوری میجویند. در داستانی دیگر وقتی یکی از افراد قبیله مرد پیر قبیله در کله مرده میخی فرو کرد تا او را از تکاپو باز دارد. اما چند روز پس از آن که مرده را در گورستان نهادند مرده میخ را از کله خود بیرون آورد و به قبیله پیام داد میخ را از کله خود بیرون آورده تا به کاخ نیاکان خویش که در انتظار او بودند سفر کند. در این داستان پس از بسته شدن گور جسد به جنبش در میآید، دمی بلند در میآورد و دستها و پاهای او کوچک و پنجه دار و پوست او سفت و فلس دار میشود، و سرانجام به هیأت تمساحی در میآید و به رودی که هر سال مردمان قبیله برای او نرگاوی قربانی میکنند میرود.
منبع: پاریندر، جئوفری؛ (1374) اساطیر افریقا، ترجمه ی باجلان فرخی، تهران، اساطیر، چاپ نخست.
در آغاز مردمان خدا را نیایش نمیکردند و تنها به هنگام دادخواهی از خدا یاد میکردند. خدا بر آن شد تا مردمان را به انجام خواستهای خود وادارد. پس خدا کوهی را آفرید که دارای قدرت سخن گفتن بود تا مردمان را از آن طریق با قوانین و فرمانهای خود آشنا سازد. او نیز به مردمان قدرت خواب دیدن را عنایت کرد.
شبی پیرمردی خواب دید که کوه به هیأت پیرمردی نزد او آمد، او را رفیق نامید، و از او خواست به کدخدای روستا بگوید مردمان را فرمان دهد برای کوه غذایی برای خوردن ببرند. ببننده، خواب از پیرمرد پرسید از کجا آمده است و پیرمرد پاسخ داد از دل کوه. پیرمرد به جانب کوه نگاه کرد وکوه را ندید وپیرمرد نیز غایب شد، و پیرمرد به جانب کوه نگریست و کوه را بر جا دید. وقتی پیرمرد از خواب برخاست نزد کدخدا رفت و از خواب خود سخن گفت. کدخدا فرمان داد روستائیان گرد آمدند پیرمرد ماجرای خواب خود را با آنان در میان نهاد. مردمان پذیرفتند که کوه را فدیه دهند و از پیرمرد خواستند از کوه بپرسد و شمار حیوانات مورد نیاز را مشخص نماید. پس پیرمرد و پسران او بیست تکه سنگ برگرفتند و به جانب کوه رفتند.
پیرمرد و پسران او قسمتی از دامنه کوه را تمیز کردند و با نهادن بیست سنگ در آن قسمت از کوه پرسیدند چند حیوان برای قربانی دادن به کوه مورد نیاز است. پیرمرد و پسران به خانه رفتند و فردا وقتی به دامنه کوه بازگشتند دیدند که جای سنگها تغییر یافته بود. نه سنگ از آن بیست سنگ رو به جانب کوه قزار داشتند و این بدان معنی بود که نه حیوان از آن شمار مورد نیاز است. ده سنگ از آن سنگها رو به جانب پیرمرد و پسران قرار داشت و این بدان معنی بود که ده حیوان برای قربانی کردن کافی است. یک سنگ از آن شمار در میانه ده سنگ قرار داشت و این بدان معنی بود که آن حیوان زنده بماند و توسط پیرمرد قربانی شود مردمان به شکار رفتند و فرمان کوه را انجام دادند.
پس مردان روستا برنجی گرد آوردند، با نمک و روغن نخل و آنها را با گوشت حیوانات صید شده به کوهستان بردند. مردان تنها به کوه رفتند و زنان را بدان دلیل که غذا برای همگان کافی نبود به روستا بازگردانیدند. پیرمرد حیوانی زنده را در کوه قربانی کرد و گوشت و برنج و روغن را روی برگ نهادند ودر پای کوه قرار دادند. پیرمرد دانه کولا kola یا قهوه سودانی را که نشانه دوستی است به دو نیم کرد از کوه پرسید که قربانی و فدایا را دریافت کرده است و کولای نیمه شده را به زمین انداخت. دو نیمه کولا رو به بالا قرار گرفت، به گونهای که مغز سفید کولا رو به پیرمرد و نشانه تقبل کوه بود. پیرمرد چهار بار کولایی به دو نیم کرد و به زمین انداخت و هر بار مغز کولاها به نشانه تقبل رو به پیرمرد قرار گرفت.
پس پیرمرد تمنا کرد که کوه روستا و مردان آن را در برابر جنگ، زنان را در برابر خطر زائیدن، و کودکان را در برابر جادو محافظت کند، بیماران را شفا دهد و در همه احوال پاسدار مردمان باشد چنان که مردان روستا پاسدار احترام کوه اند. از آن روزگار مردمان هر سال به مذبح میروند و کوه را قربانی و فدیه میدهند؛ و کوه را از شرکت نکردن زنان در نیایش و تنها ماندن آنان در روستا آزرده بود شبی به خواب زنی نمایان شد و از زنان خواست که خرسنگی را نیایش کنند، و از آن زمان است که مردان و زنان کوهها، خرسنگ ها، درختان و رودها را نیایش میکنند.
خورشید و ماه
خورشید و ماه را در آفریقا اسطورههای فراوانی نیست و این بدان دلیل است که بر خلاف سرزمینهای شمال اروپا و ژاپن در مناطق افریقا خورشید همیشه رخشان است و نیازی به تمنای تابیدن خورشید نیست. برخی از خدایان چون ماوو و لیسا در داهومی گاه با خورشید و ماه پیوند مییابند. دو قلوهای آسمانی ماوو نماد ماه و مطبوع مردان و لیسا نماد خورشید و تند و خشن است. ماوو زن است و پیر سالتر، مادر است و ملایم و شادی بخش. طی روز مردان از گرمای خورشید رنج میبرند، اما شبها در نور ملایم ماه خود را با قصه گفتن و رقصیدن سرگرم میسازند. سردی نشانه کهنسالی و خردمندی است، پس ماوو خرد جهان و لیسا قدرت اوست. گاهی نیامه خدای مردمان آشانتی در نقش ماه و ملکه مادر نمایان میشود و نقش دیگر نیامه بزرگ با نام نیان کوپون Nyan Kopon نماد خورشید و شاه بودن است.مردمان بوشمن و هوتنتوت را در آفریقای جنوبی داستانهایی است که به ماه مربوط میشود و گویای آن است که توجه این مردمان از نگروها به ماه پیشتر است. فرا رسیدن مرگ در داستانی از داستانهای هوتنتوت با طلوع و غروب ماه رابطه دارد تا با خدا که در داستانهای نگروها مطرح میشود اما با داستان پیام آوران مرگ کمابیش مشابه است. روزگاری ماه شپشی را به عنوان پیک نزد مردمان فرستاد تا بدانان بگوید که همچنان که ماه پیدا و ناپیدا میشود انسانها نیز چنین خواهند بود و آنان را مرگی نیست. شپش در راه خرگوشی را دید و پیام ماه را به خرگوش گفت. اما خرگوش به مردمان گفت بدان سان که ماه میمیرد و به محاق میرود مردمان نیز میمیرند و به پایان میرسند. پس خرگوش آنچه را به مردمان گفته بود به ماهم گزارش کرد و ماه از معکوس شدن پیامش به مردمان خشمگین شد. ماه چوبی برگرفت؛ و محکم بر لبان خرگوش کوبید و از آن زمان شکافی در لب خرگوش نمایان شد و گوشت او حرام شد.
بوشمنهای دماغه میگویند بچه خرگوشی میگریست، در غم مرگ مادر میگریست که ماه فراز آمد و از بچه خرگوش خواست گریه نکند. ماه بچه خرگوش را گفت مادر نه مرده که خفته است. مانند ماه که میخوابد و بیدار میشود. بچه خرگوش حرف ماه را باور نکرد و همچنان گریست. ماه خشمگین شد، خرگوش را دشنام داد و لب او را شکافت.
برخی از بوشمن ها بر این باورند که ماه نخستین انسان را آفرید و به زمین فرستاد. ماه تن انسان را پیمانه زد، روی آن را پوست کشید و در درون او خون جاری ساخت و او را به تولید مثل و زندگی در جنگل تشویق کرد. ماه پیگمه ها را گفت جز درخت تابو میوه همه درختان را میتوان خورد. پیگمه میوه تابو را خورد و بدین دلیل میرا شد. این داستان نیز چون بسیاری از داستانهای پیگمه ها احتمالاً از داستانهای نگروها یا مسیحیان متأثر است و گوینده آن نیز پیگمهای جوان بود. پیش از این از اساطیر پیگمه درباره ماه و آذرخش در بخش راز تولد سخن گفته شد.
مردمان کراچی در توگو میگویند خورشید و ماه زن و شوهر و ستارگان فرزندان آنها است با گذشت زمان ماه از شوهرش خورشید است خسته شد و دلداری نو برگزید. خورشید از ماه خشمگین شد و او را از خانه خود راند. خورشید دارایی خود را با ماه تقسیم کرد و برخی از فرزندان نزد پدر و برخی نزد مادر رفتند. اما ماه که از این تقسیم ناراضی است گاه به مزارع خورشید تجاوز میکند و فرزندانی که نزد خورشید ماندهاند با فرزندانی که نزد ماه رفتند به نبرد بر میخیزند و توفان ناشی از جنگ این ستارگان است. ماه از نبرد فرزندانش ناخشنود است و چنین است که گاه آنان را با پرچم رنگارنگ رنگین کمان به صلح میخواند. خورشید گاه ماه را به مزارع خویش راه میدهد و بر آن است که ماه را گرفتار و فرو بلعد، بدین دلیل است که وقتی مردمان ماه گرفتگی را میبینند با هیاهو و کوبیدن طبل به یاری ماه میشتابند تا او را از کام خورشید رهایی دهند.
مردمان داگومبا Dagomba در توگو میگویند در خورشید بازاری وجود دارد که وقتی که پیرامون خورشید را هالهای فرا میگیرد میتوان بازار را دید. خورشید در این بازار قوچی دارد که از سم کوبیدنش رعد و از دم تکان دادنش آذرخش پدید میآید. باران از ریزش موی دم قوچ خورشید پدید میآید و باد و توفان ناشی از دویدن قوچ خورشید در بازار خورشید است لکههای چهره ماه برای برخی از مردمان داگومبا پیرزنی است که بر چهار پایهای نشسته است و برای برخی دیگر پیرمردی است که طبل میکوبد و گروهی دیگر میگویند این نشانها مردی سوار و سپر به دست است.
در داستانی از مردمان آنگولا پسر نخستین انسان از ازدواج با آدمیان گریزان و بر آن بود که با دختر ماه یا خورشید ازدواج کند. او در جستجوی واسطهای بود که پیام آور او را به آسمان برد، اما حیوانات و پرندگان از این کار امتناع کردند وسرانجام وزغ پذیرفت وپیام او را به آسمان ببرد و واسطه ازدواج شود. وزغ میدانست که دختران آسمان برای برداشتن آب از طریق تار عنکبوت به زمین میآیند. پس وزغ خود را در چاه آبی پنهان کرد و وقتی دختران مشغول پر کردن کوزههای آب بودند به یکی از کوزهها داخل شد و به آسمان رفت. وزغ پیام پسر نخستین آدمیان را به خورشید گفت و خورشید بدان شرط که شوهر نخستین هدیه ازدواج را به خورشید دهد با ازدواج دخترش با ادمی موافقت کرد. وزغ پیام خورشید رابه پسر گفت و پسر کیسهای پول برای خورشید فرستاد و خود از رفتن به آسمان امتناع کرد. وزغ به آسمان رفت و چشمان دختر خورشید را به هنگام خواب دزدید. بامداد خورشید و ماه از ماجرا آگاه شدند و علت کوری دختر را از پیشگو و جادوگر آسمان جویا شدند. جادوگر گفت خواستار دختر او را افسون کرده است و اگر او را نزد خواستار نفرستید دختر میمیرد. پس خورشید عنکبوت را فرمان داد تاری محکم تنید و دختر را همراه عنکبوت به زمین فرستاد. وقتی دختر از تار عنکبوت فرود آمد وزغ چشمان او را به او پس داد و با عروس راهی خانه داماد شد. دختر خورشید زن پسر نخستین آدمی شد و در زمین باقی ماند. تنها وزغ است که میتواند به آسمان برود و به این علت است که گاه به هنگام بارانهای سیل آسا از آسمان وزغ میبارد.
در داستانی متفاوت با داستانهای دیگر مردم چگا در کنیا میگویند که فرمانروای ماه و مردمان او از مردمان زمین عقب مانده تر بودند. روزی، روزگاری پسری به نام موریل با دزدیدن مسند پدر از دست سرزنشهای مادر گریخت و به کمک مسند جادویی به آسمان رفت. مسند نخست پسر را به بالای درختی برد و بعد به فرمان پسر او را به آسمان برد. پسر رفت و رفت تا گروهی از مردمان را دید و نزد آنان شتافت و راه روستای فرمانروای ماه را از آنان پرسید، آن مردمان پسر را مدتی به بیگاری گرفتند و بعد راه روستای ماه را به پسر نشان دادند پسر رفت و رفت تا به گروهی دیگر از مردمان رسید و از آنان راه روستای ماه را پرسید و آنان نیز مدتی او را به بیگاری گرفتند و بعد راه روستای ماه را به موریل نشان دادند و سرانجام موریل به روستای فرمانروای ماه رسید. پسر از این که میدید ساکنان ماه غذا را خام میخورند شگفت زده شد. پس پسربا مقداری علف خشک وسائیدن دو چوب به یکدیگر آتشی بزرگ فراهم ساخت وبا یاد دادن افروختن آتش به مردمان ماه گاو و گوسفند و هدایای بسیاری دریافت کرد و او را جادوگر توانا خواندند. موریل ثروتمند شد، چندین زن گرفت، دارای گلهای بزرگ شد و چوپانان بسیاری را به خدمت گرفت. موریل پس از چندی به یاد سرزمین خویش افتاد و قاصدی را فرستاد تا بازگشت او را به پدر و مادر او اعلام کند. مرغ مقلد به خانه موریل رفت و خبر داد که موریل باز میگردد و پدر و مادر به تصور آن که موریل مرده است پرنده را از خانه خود راندند. موریل که باور نداشت مرغ مقلد به زمین رفته است و دیگر بار او را به زمین فرستاد و این بار مرغ مقلد عصای پدر موریل را به نشانه بردن پیام برای موریل آورد. پس موریل با خانواده وگله وچوپانان خود عازم زمین شد، اما راه دراز وخسته کننده بود و موریل نمیتوانست از مسند جادویی خود برای بازگشت استفاده کند، چرا که میخواست همه ثروتمند خود را به زمین ببرد. موریل خسته شده بود و که ورزاوی پیش آمد و بدان شرط که موریل هیچ وقت گوشت گاو نخورد او را بر شاخ خود نشانید و موریل و خانواده و همه ثروت او به زمین رسیدند و پدر و مادر و خویشان از دیدار موریل و فرزندان او خرسند شدند. پس موریل مادر را گفت که گوشت ورزاو تابو است و او نباید هرگز گوشت گاو بخورد ومادر پذیرفت. سالها گذشت و ورزاو پیر شد. مادر ورزاو او را بی خبر کشت و از گوشت گاو غذایی مطبوع تهیه کرد. وقتی موریل گوشت گاو را به دهان نهاد صدای وزراو را شنید که تو پیمان را شکستی و مادرت وزراو را کشت. موریل مادر را ناسزا گفت و به سبب شکستن تابو اندک اندک به زمین فرو رفت.
داستان دیگری که از خورشید و ماه سخن میگوید و با اسطوره توگو قابل مقایسه است از مردمان لوریا در کنیا است میگویند: خدا نخست ماه و آنگاه خورشید را آفرید. در آغاز ماه رخشانتر و بزرگتر از خورشید بود و خورشید حسود پیوسته به برادر بزرگ خود ماه یورش میبرد. پس ماه و خورشید کشتی گرفتند و با شکست خورشید، ماه خورشید را بخشید. پس از چندی دیگر بار ماه و خورشید کشتی گرفتند و این بار خورشید ماه را به باتلاقی پرتاب کرد و ماه گل آلود و از نور او کاسته شد. پس خدا برای پایان دادن نبرد خورشید و ماه را فرمان داد که از آن پس خورشید رخشانتر باشد و روزها شاهان و کارگران را روشنایی بخشد، و ماه تنها شبها و برای بدکاران و دزدان بتابد. میگویند این سرنوشت به سبب حماقت ماه بود که بر خورشید رحمت آورد و او را به باتلاق پرتاب نکرد. غالباً در اسطورهها برادر که تر بر برادر بزرگتر غلبه مییابد و به رهبری میرسد و بدان گونه که در داستان یعقوب و عیسو [در کتاب مقدس] چنین است.
نیز میگویند وقتی خدا خورشید و ماه را آفرید آنان را به هیأت دو ستاره رخشان آفرید تا در شرق و غرق بدرخشند. نیز خدا خروسی عظیم و سرخ رنگ آفرید تا مقیم ابرها شود، از به هم خوردن بالهای اوست که آذرخش پدید میآید و آوایش تندر است.
در روایتی دیگر از مردمان لوریا سخن از دیداری دیگر از آسمان و دیدار خورشید است. میگویند روزگاری دختری از ازدواج اجباری با مردی که دوست نداشت گریخت و به بیشهها پناه برد. دختر رفت و رفت و دوازده فرسنگ راه پیمود و به جایی رسید که طنابی از آسمان آویخته بود. دختر طناب را به چنگ گرفت و طناب او را به بالا و به آسمان کشید و شامگاه بود که او را به کنار روستایی کشانید. دختر نشسته بود که مادر خورشید او را دید و دانست که مسافری از راه رسیده است. پس مادر خورشید از دختر خواست با او بماند و با کدخدای روستا که پسر اوست ازدواج کند. دختر پذیرفت که با مادر بماند و ازدواج با یک کد خدا امتناع کرد. پس مادر دختر را به خانه برد و به او گفت پسرش در باغ خانه است واو نباید از سرخی رنگ او بترسد و جیغ بکشد. وقتی خورشید به خانه بازگشت همه چیز به سفیدی و روشنی آذرخش در آمد و دختر هراسان صورتش را میان دستانش پنهان کرد. زنان خورشید مرد خود را گفتند مادرش زن جدیدی برای او یافته است و خورشید رفت تا همسر جدید را خوشامد گوید. دختر سر به زیر افکند و در پاسخ خورشید چیزی نگفت. پس خورشید رئیس خادمان خویش ماه را نزد دختر فرستاد، اما دختر سر به زیر افکند و در برابر ماه نیز سخنی نگفت. پس خورشید شش خادم دیگر را هر یک به نوبت فرستاد و پاسخی نشنید. خادمان گفتند باید برای او هدیهای فرستاد و خورشید از هر یک از چیزهایی که در زمین می روئید هدیهای برای دختر فرستاد و دختر پاسخی نداد. سرانجام خورشید وعده داد تا پرتوهای خود را در برابر رضایت دختر به ازدواج با خویش به او بدهد و سرانجام دختر پذیرفت. خادمان دختر را با روغن و عطرهای خوشبو تدهین کردند و پس از چندی پسری برای خورشید زائید.
اما این را بشنو که در تمام این مدت پرتوهای خورشید نزد دختر و در ظرفی زندانی بود و زمنی از انوار خورشید محروم بود. دختر هوای دیدار زمین کرد و خادمانی چند با اجازه خورشید همراه دختر شدند تا هدایای او را به زمین ببرند. دختر و خادمان با طنابی که خورشید از آسمان آویخت به زمین رهسپار شدند. پدر و مادر دختر از دیدار دختر شگفت زده شدند و خواستند ورزاوی سیاه را پیش پای دختر قربانی کنند دختر اما آنان را از این کار بازداشت. پس ورزاوهایی به رنگ دیگر آوردند و دختر آنان را نپذیرفت. سرانجام ورزاوی سفید قربانی کردند. پس از سه روز دختر و خادمان آهنگ بازگشت به آسمان کردند و با آویختن به طناب با چنان سرعتی به آسمان کشیده شدند که دختر مجال وداع با والدین را نیافت. دختر با رسیدن به خانه انوار خورشید را به او پس داد و انوار خورشید زمین را روشن کرد. مردمان از این هدیه همسر خورشید شادمان شدند و خورشید فرمان داد که از آن پس ماه هر شب زمین را روشنایی بخشد.
ارواح توفان
بادها و گردبادهای منطقه حاره همیشه موجب نزول باران به هنگام در آفریقا نیست و گاه موجب خساراتی است که از رعد و برق ناشی میشود و هم بدین دلیل ارواح توفان در مراسم آئینی مردمان آفریقا دارای نقش مهمتری است مردمان یوروبا در نیجریه از شانگو خدای توفان میگویند که: شانگو انسان و چهارمین شاه دودمان شانگو بود، او شاهی مستبد، مقتدر، کشورگشا و جادوگر طبیعی ماهر بود. میگویند شاه شانگو میتوانست با دمیدن آتش از کام خویش مردمان را نابود کند. میگویند در دوران حکومت استبدادی شاه شانگو بین دو وزیر او نبردی در گرفت و شاه آنان را آزاد نهاد تا بجنگند و هر دو نابود شوند. اما یکی از آنان بر دیگری غلبه کرد و علیه شانگو نیز طغیان کرد. شانگو همراه سه زن خویش و گروهی از یاران وفادار با اسب به جنگل گریخت و پس از سرگردانی بسیار تنها زن سوگلی او بدو وفادار ماند و سرانجام شانگو در مکانی که کوسو Koso نام دارد خود را حلق آویز کرد.فرجام سرزنشبار شاه مخوف هیاهوی بسیاری برانگیخت. وقتی مسافران خبر آوردند که شاه شانگو خود را حلق آویز کرد دشمنان شاه به کسانی که هنوز بدو وفادار بودند خندیدند. پس دوستداران شاه مرده نزد جادوگر شتافتند تا خانه دشمنانشان را به آتش بکشد برخی میگویند آنان توانستند برخانههای دشمنان خویش از آسمان آتش ببارند و دیگران میگویند آنان توانستند با فرو افکندن کدو قلیانیهای کوچک پرباروت بر بام خانه دشمنان به هنگام توفان خانهها را به آتش بکشند به هر حال آتش سوزی بزرگی پدید آمد و پیروان شانگو گفتند این دلیلی است که شاه خود را حلق آویز نکرده و خشم خود را با فرو فرستادن آتش از آسمان بیان کرده است و برای فرونشاندن خشم او باید او را قربانی داد. شانگو را قربانی دادند و معبدی به نام او که کوسو- یعنی حلق آویز نشده - نام دارد بنا نهادند تا ماجرای حلق آویز شدن شاه فراموش شود. کاهنان معبد میگویند شاه از رعایای خویش خشمگین شد و سوار بر اسب در جنگل ناپدید شد و جویندگان او تنها اسب او را یافتند و آوایی شنیدند که میگفت «کوسو».شاه از زنجیری که از آسمان آویخته بود به آسمان رفت و از این پس به یاری تندر بر مردمان حکومت خواهد کرد.
مردمان یوروبا صدای تندر را به صدای دویدن قوچ تشبیه میکنند. قوچ نزد یوروباها مقدس است و به همین دلیل است که قوچها آزادانه در کوچه و بازار میگردند صاعقه را تبر تندر مینامند و کاهنان معبد شانگو و خادمان آنان غالباً تبری نمادین مشهور به تبر تندر با خود حمل میکنند که دستهای چوبین و آرایش شده و تیغهای ظریف دارد. گاهی این تبرها دو لبه و شبیه تبر زین و شبیه نمونههایی است که در سرزمینهای اطراف مدیترانه یافته شده است.
مردمان آشانتی در غنا توفان را به خدای آسمان نیامه نسبت میدهند. این مردمان آذرخش و صاعقه را تبر خدا مینامند و نماد آن تبرهای خشن سنگی است که در کنار دروازه خانه همراه با ظرفی برای فدایا بر ستونی چوبی که درخت خدا نام دارد میآویزند.
مردمان فون در داهومی میگویند وقتی آفریننده جهان را آفرید از کار کناره گرفت و قلمرو جهان را بین فرزندان خویش تقسیم کرد. زمین برادر پیر سالتر با توفان به ستیز برخاست و بر آن شد که به زیر آسمان جای گیرد و بر قلمرو خود حکومت کند. آفریننده نظر زمین را پذیرفت و فرمان داد که زمین در زیر و توفان بر فراز آن قرار گیرد و آن دو چون دو نیمه کدوکالباش باشند و از ستیز با یکدیگر دوری کنند. مشکل زمانی آغاز شد که توفان از نزول باران دست کشید. زمین فرمانروای قلمرو زیر توفان بود و مردمان شکوه میکردند که تحت فرمانروایی او از تشنگی میمیرند. سرانجام زمین نزد پیشگو و جادوگر رفت تا ازعلت نباریدن باران آگاه شود. سه سال بود که باران نمیبارید. پیشگو گفت توفان از تملک سرزمین پدری توسط زمین خشمگین است. زمین به یاد آورد که به هنگام سفر از آسمان همه ثروت خود را در خورجینی جای داد اما به علت نبودن جا آب و آتش را نتوانست در خورجین جای دهد و آنها را به جا نهاد. پس زمین به خواست جادوگر توفان را قربانی داد و پرندهای را فرستاد تا توفان را از این قربانی آگاه کند. توفان با این قربانی تسکین یافت و به نشانه آشتی تندر غریدن گرفت و از آن پس هرسال به هنگام باران میبارد و پرنده حامل پیام زمین به توفان برای کاهنان معبد زمین مقدس است.
در داستانی از مردمان سنگای در نیجریه علیا یکی از ارواح آسمانی به نام دو نگو Dongo را تبری است که هر چند گاه آن را میآزماید. روزی دونگو با همراهان برفراز روستایی پرواز میکرد که یکی از همراهان جرقهای فرو فرستاد و دو نگو بی درنگ تبر خود را فرود آورد. صاعقه فرود آمد وگروهی از روستائیان کشته شدند. دونگو نگران نزد مادر رفت تا از او بپرسد چگونه میتواند خطای خود را جبران کند و مادر او را نزد پدر بزرگ برد. پدر بزرگ ظرف سفالی پر از آبی را به او داد تا بر روستائیان کشته شده با صاعقه فرو ریزد. دونگو همه آب را در کام خود جای داد و آن را بر روستائیان مرده پاشید و روستائیان بی درنگ زنده شدند. دونگو گفت سبب مرگ آنان آن بود که کسی در روستا او را نیایش نمیکرد و از آن پس به مردمان اورادی یاد کرد که با خواندن آن از توفان در امان میمانند.
در آفریقای جنوبی بسیاری از مردمان بر این باورند که آذرخش پرندهای است و برخی حتی میگویند آن پرنده را دیدهاند برخی آذرخش را پرندهای عظیم و قهوهای رنگ، برخی آن را دال دریایی نوک سفید و برخی آن را به هیأت طاووس با پاهای سرخ و پرهای رخشان وصف میکنند. میگویند به هر جا فرود آید تخمی عظیم مینهد که موجب سعادت و خوشبختی است و برخی میگویند از این تخم شوربختی پدید میآید که چاره آن را باید از جادوگر پرسید. میگویند اگر کسی بتواند پرنده را به دام اندازد، گوشت و پوست پرنده داروی بسیاری دردهاست؛ و صاعقه زده کسی است که گرفتار پنجه تیز این مرغ میگردد.
در منطقه کنگو میگویند آذرخش و تندر صدای پارس تیز سگی جادویی است میگویند مردی سگ زیبایی یافت و آن را به خانه برد. هوا بارانی بود، مرد سگ را به خانه برد و آتشی افروخت تا سگ را در کنار آتش خشک کند و انفجاری مهیب رخ داد و مرد و سگ ناپدید شدند. گاهی آذرخش و تندر را فرمانروایی میدانند که با بیست و چهار سگ که همه آذرخشهای تندرند به شکار میرود؛ و گاه داستانهایی میشنوی که تندر مردی را به آسمان برد و دیگربار خدا به او اجازه داد نزد خانواده خود باز گردد.
یکی از مشهورترین ارواح مورد نیایش مردمان هوتنتوت روح قهرمانی بزرگ و خدای باران تسوی گوبا است میگویند تسوی گوبا Tsuigoba همراه فرمانروایی موسوم به گوناب Guanab، که گاه او را به سبب کشتار زیاد مرگ میدانند، به نبرد میرفت. نخست گوناب بر تسوی گوبا تسلط داشت اما در جنگهای بسیاری تسوی گوبا بر او پیشی گرفت و سرانجام گوناب را با فرود آوردن ضربهای بر بناگوش او نابود کرد. گوناب در آخرین لحظههای جان دادن ضربهای سخت بر زانوی قاتل خویش فرود آورد و او را مجروح کرد و چنین شد که حریف او تسوی گوبا یعنی خسته زانو نام گرفت. میگویند تسوی گوبا فرمانروا و جادوگری بزرگ بود و هم او بود که نخستین زن و مرد را آفرید یا از خرسنگی به جهان آورد. میگویند چندین بار مرد و دیگر بار زنده شد و مردمان زنده شدن او را جشن گرفتند. تسوی گوبا اکنون به عنوان خدای باران نیایش میشود، جایگاهش برای مردمان هوتنتوت در دل ابرها است و هر روز بامداد از درون ابرها چهره مینماید. او را پدر باران مینامند و به هنگام نیاز از او میخواهند ابرهای باران زا فرو فرستد و مردمان وگله را سیراب کند. او عافیت دهنده مردمان است و مردمان به نام او سوگند میخورند و او را خدای اخلاق و راستی میدانند. برخی از محققان او را برترین خدا معرفی کردهاند. اما تحقیقات اخیرشان نشان داده است که تسوی گوبا قهرمان مردمان، خدای باران و یکی از نیاکانی است که از شرق فراز آمد و پدری است که ناز ل باران و حافظ گلهها است.
ارواح دیگری نیز وجود دارند که یکی از کارهای آنان بر انگیختن توفان است. مردمان دینکا به خدای موسوم به دنگ deng باور دارند که وظیفه او کاملاً مشخص نیست. برخی او را نیای مردمان دینکا میخوانند با تندر و آذرخش رابطه دارد و به هنگام نیاز به باران از او یاد میکنند. آذرخش چماق دنگ است و کسانی که به صاعقه گرفتار میشوند مردمان برای آنان سوگواری نمیکنند. آفرینش انسان و نزول باران را کاردنگ میدانند و در برخی برای اسطورهها او پسر آسمان و زمین است.
در بوگاندا، خدای جنگ کیبوکا با توفان رابطه دارد. کیبوکا برادر بزرگ موکاسا است که شاه بوگاندا را در جنگی به فرمان خدا یاری داد. در این جنگ کیبوکا فرمان یافت که مقر سپاهیان خود را از دشمن پنهان بدارد و با زنان دشمنان بد رفتاری نکند. کیبوکا در این جنگ در دل ابرها جای گرفت و باران تیر و نیزه بر دشمنان فرو بارید و سپاهیان شاه بر دشمنان خود یورش بردند. شاه بوگاندا در این نبرد پیروز شد و بسیاری از زنان دشمنان را زندانی کرد. یکی از این زنان مورد توجه کیبوکا قرار گرفت و او را به جایگاه خود برد. پس از آن زنان به هویت کیبوکا پی بردند از زندان گریختند و ماجرا را با مردمان خود در میان نهادند. در دومین نبرد کیبوکا دیگر بار از دل ابرها بر دشمن تیر و نیزه فرو بارید اما دشمنان که جای او را میدانستند ابرها را تیر باران کردند و کیبوکا در این نبرد به سختی مجروح شد. پس کیبوکا به قله درختی بلند پناه برد و در آنجا مرد و شاه بوگاندا و بسیاری از مردمان او نیز کشته شدند و تا دیر زمانی بوگاندا شاهی نداشت.
پس مردم کیبوکا را بر فراز درخت یافتند، او را به زیر آوردند و مدفون کردند و معبدی برای او بر پا کردند و شاه بوگاندا را نیز در این معبد به خاک سپردند. کاهنان این معبد به هنگام جنگ سپاهیان را همراهی میکنند و هدف از این کار ابلاغ پیام کیبوکا توسط کاهنان به جنگجویان است.
باران سازان و رنگین کمان
در سراسر آفریقا افرادی را میتوان یافت که به باران سازی و باز دارنده باران از باریدن شهرت دارند. غالب این افراد مردمان باتجربهای هستند که با علائم و زمان نزول باران و رازهای طبیعت آشنایند و چون ایلیای نبی ابرهای باران زای اقصای آسمان را میشناسند. در داستانی از مردمان لوریا در کنیا در آغاز کسی نمیتوانست نزول باران را پیشگویی کند یا باران را کنترل نماید. زنی که خانوادهاش را گم کرده بود در جستجوی آنان سرگردان شد و در سفرهایش آموخت که چگونه باران را کنترل کند. زن به باران سازی پرداخت اما همراه باران آذرخش نیز فرود آمد و ماران و خزندگان از بیم به خانههای مردم پناه بردند و مردم هراسان آن زن را از جمع خود راندند. زن با مردی آشنا شد و هنر باران سازی را به او آموخت. مردم با آگاهی از ماجرا به تمنای باران نزد مردم رفتند و آن مرد برای باران سازی تقاضای مزد کرد.در افزوده داستان باران ساز برای نزول باران بهایی گزاف در خواست میکند و چنین استدلال میکند که او نیز چون فرمانروایان ناچار است همه وقت خود را در نظاره آسمان و زمین بپردازد. باران ساز به هدایای کوچک قانع نیست و از مردمان چندین بز و گاو میخواهد مردمان از آن پس به هنگام نیاز به باران چندین بز و گاو به باران ساز مزد میدهند و از آن روزگار بسیاری از مردمان باران سازی را یاد میگیرند. مشهورترین باران ساز در آفریقا ملکه باران موسوم به لوودو Lovedu است.
در آفریقا رنگین کمان نیز نه فقط به خاطر زیبایی آن که چون نمودی شگفت انگیز و خطرناک و دارای قدرتهای جادویی مورد توجه است. مردمان لویا میگویند خدا خالق باران و همه آبهای زمین از اوست. خدا برای بند آوردن باران به هنگامی که بدان نیاز نیست دو رنگین کمان را آفرید، یکی نر و دیگری ماده. رنگین کمان نر باریک و رنگین کمان ماده پهن است. رنگین کمان نر را به تنهایی یارای بندآوردن باران نیست، اما اگر در آسمان رنگین کمان نر و پس از آن رنگین کمان ماده پدیدار شود باران بند میآید. در اساطیر مردمان فون در داهومی نیز دو رنگین کمان وجود دارد. نزد این مردمان رنگین کمان نماد مار است و بخش سرخ رنگ رنگین کمان مار نر و بخش آبی آن مار ماده است ماری که تکیه گاه و پاسدار زمین- اژدر مار ابدیت- است نیز در هنر و داستانها به دو شکل نمایان میشود وبراین باورند که ماری دوقلو یکی در آسمان و دیگری در زیر زمین قرار دارد. افسانه وجود و پیدا کردن گنج، در جایی که رنگین کمان پایان میگیرد، نزد مردمان رواج دارد. چنین گنجی ممکن است سنگها و دانههای رخشانی باشد که برای آرایش به کار میروند یا که طلا است که باید آن را از کوه بیرون کشیده و مار ثروت نام دارد.
در آفریقای جنوبی میگویند اگر جایی که رنگین کمان پایان مییابد انسانی باشد باید بی درنگ از آن مکانی بگریزد و گرنه کشته میشود. برخی میگویند اشاره کردن به رنگین کمان شوربختی میآورد و اگر بدان اشاره کنی انگشت اشاره دیگر خم نخواهد شد. اما مردمان ایلا در زامبیا با دسته هاون به رنگین کمان اشاره میکنند تا آن را دور کنند و برانند. آنان بر این تصورند که جایی که رنگین کمان پایان مییابد قوچی وحشی است که چون آتش شعله میکشد.
مردمان زولو در آفریقای جنوبی رنگین کمان را کمان ملکه و پنجره خانه ملکه آسمان میدانند. برخی رنگین کمان را گوسفند یا موجودی که با گوسفند زندگی میکند میدانند اما کیکویو Kikuyuهای کنیا رنگین کمان را حیوانی خبیث میدانند که شبها انسانها وحیوانات را شکار میکنند. مردمان ماسایی Masai میگویند چنین موجودی در دریاچه نایواشا Naivasha و جایی که گلههای فلامینکو یافت میشود زندگی میکرد و آنان را شکار میکرد، اما سرانجام به دست شکارچی جوانی کشته شد.
در داستانی از مردمان چاگا در کنیا مردی است که در به در به دنبال خدا میگردد تا از خدا چند گاو بگیرد. سرانجام مرد به جایی که رنگین کمان پایان مییابد میرسد و تمنای خود را پس از نیایش با خدا در میان میگذارد و چندین بار این کار را تکرار میکند اما از گاوها خبری نمیشود. پس مرد خشمگین رنگین کمان را با نیزهاش به دو نیم میکند. نیمی از رنگین کمان به آسمان میگریزد و نیمه دیگر در زمین سوراخی عمیق ایجاد میکند. میگویند آن مرد ناپدید شد اما مردمانی دیگر آمدند و آن سوراخ را یافتند و از آن سوراخ به زیر زمین رفتند و در آنجا سرزمین آباد و گاوهای بسیار یافتند پس در پی آنان مردمانی دیگر برای یافتن گاو به زیر زمین رفتند و شیرهای درنده بسیاری یافتند و هراسان و دست تهی بازگشتند. داستان همانند داستان دیگری است از دو گروه از مردمان که یکی پس از دیگری به زیر زمین میروند و با چنین ماجرایی رو به رو میشوند.
افسانههای مربوط به نمودهای طبیعت در آفریقا بسیار است. میگویند روزی مردی از مردمان سنگای از نیجر علیا در راه هفته بازار از بوته زاری میگذشت که تند بادی خبیث را دید که به جانب او میآمد مرد هراسان نیزهاش را به جانب تندباد پرتاب کرد و تند باد به سرعت از او دور شد و مرد نیزه خود را گم کرد و با گذشت زمان این ماجرا را کمابیش فراموش کرد. سالها گذشت تا روزی مرد در بازار مردی دیگر را دید که نیزهای همانند نیزه گمشده او در دست داشت. مرد از غریبه پرسید «این نیزه را در کجا یافتی؟» وغریبه درحالی که لبخند میزد گفت: «به گمانم فراموش کردهای که در راه هفته بازار نیزه را به جانب من پرتاب کردی».
ارواح زمین
اعتقاد به قدرتهای روحانی و زنده پنداری زمین در بسیاری از سرزمینها وجود دارد و در آفریقا نیز مردم زمین را زنده میپندارند. گاه زمین را ماده و گاه همسر خدای آسمان میپندارند. گاه چنین باوری بر عکس است، یا از ستیز زمین و خدایان سخن میگویند.مردمان آشانتی در غنا از سرزمینی با نام پنجشنبه- آسه یا- یاد میکنند و پنجشنبه نامی مقدس است برای زمین. این خدا معبدی ندارد، اما کار در مزرعه در روزهای پنجشنبه تابو است. در فصل بهار کشاورزان پیش از شخم کردن زمین مرغی در مزرعه قربانی میکنند و با نیایش از زمین اجازه شخم کردن میگیرند و از زمین میخواهند که کشته آنان را در برابر خطرات محافظت کند و محصولی به پر بار به آورد. نیز زمین با مرگ پیوند دارد و پیش از شیار زدن زمین ساغر ریزی میکنند و از او اجازه شخم میگیرند.
ضربه زدن به زمین در آمریکا سنتی است که نزد روستائیان سیاه رواج دارد و بازمانده سنت اجدادی و روزگار بردگی است.
یکی از مهمترین بغ بانوان زمین نزد مردمان ایبو در نیجریه شرقی آلا Ala نام دارد. آلا نزد این مردمان فرمانروای مردمان، خاستگاه درستی و راستی و حامی کشاورزی و خرمن است. زمین چون مادر عنایت کننده پرباری و حاصلخیزی خاک و نیز مردمان است و چون ملکه جهان زیرین مردمان را در زهدان خود جای میدهد. کیش آلا به روشنی در تندیسهایی که گویای نگرش این مردمان به خداگرایی و زندگی است نمایان است. معابد آلا در غالب روستاهای ایبو به چشم میخورد و در ئووری Owerri خانههای ویژهای را میتوان دید که ماباری Mabari نام دارند. این خانهها معبد نیست اما برای مراسم خاصی بنا شده و رها شدهاند و در موقعیتی دیگر خانهای نو با همین نام بنا شده است. تندیس بابغ بانو زمین در شمار تندیسهای اصلی سفالینی است که در این بناها دیده میشود. خانههای ماباری به فرمان کاهنان آلا و هنگامی که میگویند خدا برای مردمان پیامی فرستاده است بنا میشود و شمار آنان در باغ کاهنان مانند لانههای زنبور عسل یا لانههای ماران است. مردان و زنان مأمور ساختن ماباری توسط کاهن انتخاب میشوند و هفتهها و ماهها بی چشمداشتی مادی با یکدیگر کار میکنند.
خانههای ماباری مکعب شکل و دارای رواقی سر گشوده است که پیرامون اتاق مرکزی قرار دارد. در این خانهها تندیسهای گلی بسیاری که با رنگ روشن نقاشی شدهاند قرار میدهند و در میانه این تندیسها و رو به روی در ورودی تندیس آلا، مادر زمین قرار دارد. در این تندیس آلا غالباً نوزادی بر روی زانو دارد، شمشیری به دست گرفته و پاهای او غالباً راه راه و به نقش النگوهایی است که دختران به هنگام بلوغ به دست میکنند. رو به روی آلا خدای توفان چون شوهر و در مقام پائین تر از آلا قرار دارد. تندیسهای دیگر عبارتند از: کودکان و خانواده آلا، بغ بانوی آبها و دیگر خدایان، نیز ارواح زمین و از آن شمار صخرهها و تپهها و کوههای بلند چون کنیا، کلیمانجارو و کامرون مورد احترام مردمان آفریقا است و داستانهای بسیاری درباره قدرت و تابوهای آنها وجود دارد. میگویند یکی از شاهان بوگاندا که میخواست ساختمانی بر فراز تپه مقدس بوآ Boa بنا کند به مجرد گذاشتن از نهر دامنه تپه کور شد و وقتی تپه را ترک کرد بی درنگ بینایی خود را بازیافت. در حوالی آن تپه جنگلی بود که تنها کاهنی میتوانست بدان داخل شود و جنگل معبدی داشت که در آن کاهنهای میزیست که اگر امیر آن منطقه جاده اطراف تپه را مرمت نمیکرد یا درختی از جنگل میسوخت کاهنه معبد امیر را به مبتلا شدن به بیماری و زخمی سوزان تهدید میکرد.
دیگر ارواح زمین ارواح جنگلها و حامی شکارچیان است مردم به ظاهر مسلمان سنگای در نیجریه علیا بر این باورند که روحی به نام موسی که سیاح و شکارچی بزرگ و مساح چهار جهت اصلی است طی سفرهایش همه چیز را آموخت و به مردم راز شکار کردن و نیز سفالگری و بافندگی را آموخت. موسی راههای جنگل را میشناخت و به انسانها دوازده درخت را معرفی کرد که با پودر کردن پوست آنها و شستشوی با ترکیب این پودر میتوانستند از دید حیوانات جنگل پنهان شوند.
خدایان آهن اغلب با شکار پیوند دارند. مردمان یوروبا میگویند که خدای آهن ئوگون Ogun درآغاز و به هنگام با تلاقی بودن زمین با تار عنکبوتی به زمین میآمد و در باتلاق زمین به شکار میپرداخت. پس زمین توسط خدای بزرگ شکل گرفت و همه چیز منظم شد اما تبر تراشی جنگلهای انبوه با ابزار مفرغی میسر نبود و این ئوگون بود که به تشویق و با پاداش خدایان دیگر با تبرآهنی خود در جنگل راهی گشود، و خدایان به هنگام ساختن شهر مقدس خویش ایله – ایفه بدو پادشاهی را تفویض کردند. اما خدای آهن شاهی را نپذیرفت و از آنجا که به شکار وجنگ دل بسته بود دیرگاهی بربلندی تپهای زندگی کرد که از آنجا میتوانست زمین و صیدها را نظاره کند وقتی خدای آهن سرانجام به حضور خدایان رفت خدایان به سبب لکههای خونی که بر لباس او بود از پذیرفتن او امتناع کردند و چنین شد که ئوگون لباسی از پوست نخل برای خود ساخت و رفت تا در جایی دیگر زندگی کند.
در اسطورهای از مردمان فون در داهومی خدای بزرگ ماوو فرزندش لیسا را با شمشیری فلزی به زمین فرستاد- و جنگل را تبر تراشی کرد و کاربرد فلز را به مردمان یاد داد و انسانها توانستند ابزارهایی بسازند که با آن زمین را شخم بزنند و برای بامپوش خانهها از جنگل چوب ببرند. لیسا مردمان را گفت که بقای آنان بدون کاربرد فلز میسر نیست و بدین سان کاربرد فلز توسط مردمان جهان نظمی تازه یافت. لیسا به آسمان بازگشت و ماوو به پاداش خورشید را قلمرو فرمانروایی او ساخت. هنوز هم مردمان فون در داهومی شمشیر فلزی راگو Gu – و مردمان یوروبا ئوگون مینامند و این کلام نام خدای فلزات است. در اسطورههای فون، گو حامی جنگجویان، شکارچیان و آهنگران است و این مردمان به نام او سوگند میخورند و اکنون او را حامی کامیونها و وسایل نقلیهای میدانند که پوشاک متبرک شده به وسیله کاهنان معبد را حمل میکنند.
ارواح آب
دریاها و دریاچهها بزرگ و کوچک را ماوای ارواح قدرتمند میدانند. مردمان یوروبا و بنین در نیجریه بر این باورند که ئول ئوکول خدای دریا و ملتزمان او با هیأتی از انسان و ماهی در کاخی در زیر آبها سکونت دارند. تندیسهای سفالی و مفرغی ئول ئوکول و داستانهایی که او را رقیب خدای بزرگ میدانند بسیار است. در داستانی قرار بر این است که ئول ئوکول و خدای بزرگ با پوشیدن فاخرترین لباسها به رقابت برخیزند و دارنده بهترین پوشاک مورد تحسین قرار گیرد. در روز موعود خدا پیک خویش آفتابپرست را برای فراخواندن ئول ئوکول به رقابت نزد او میفرستد. ئول ئوکون با سر در آوردن از دریا شگفت زده آفتابپرست را میبیند که پوشاکی شکوهمند چون پوشاک او به تن دارد. پس ئول ئوکون شتابان به کاخ خویش باز میگردد و بهترین پوشاک و زیورهای مرجانی خویش را تن پوش میکند و وقتی به ساحل باز میگردد شگفت زده میبیند که آفتابپرست دیگر بار پوشاکی شبیه او دارد. ئول ئوکون هفت بار لباس خویش را عوض میکند و هر بار این ماجرا تکرار میشود. سرانجام ئول ئوکون تسلیم میشود و میاندیشد وقتی پیک خدا چنین پوشاکهای فاخری دارد خدا خود بس از او شکوهمندتر است؛ و از آن زمان ئول ئوکون با آن که مردمان به او در مراسم آئینی اهمیت بیشتری میدهند به مقام دومین خدا دست مییابد. این اسطوره ممکن است گویای داستانهای کهنی باشد که از نبرد دریا و خشکی، یا توفانی آغازین که بعد از آن دریا در محدوده خویش محصور میشود باشد.در غنا و ساحل عاج رود تانو یکی از مهمترین خدایان و او را پسر خدای بزرگ میدانند. پیش از این از داستانی سخن گفتیم که در آن تانو با مرگ به نبرد پرداخت. تانو رقیب برادر بزرگتر خویش رود بیا Bia است. بیا فرزندی مطیع و تانو غالباً خود رأی بود و بدین سبب خدا بر آن شد که سرزمینهای حاصلخیز را بیا و سرزمینهای نامرغوب را به تانو واگذارد. خدا بز را فرا خواند و ماجرا را با او در میان نهاد و از او خواست بیاید و تانو را فراخواند تا قلمرو آنان را مشخص کند. بز دوست تانو بود و از تانو خواست سحرگاه نزد خدا برود و بهترین زمینها را از خدا بگیرد و نگذارد بیا آن سرزمینها را تصاحب کند. پس بز نزد بیا رفت و پیام را بدو گفت و نیز گفت در رفتن شتاب نکند چرا که خدا سخت گرفتار است. پس تانو فاخرترین لباسها را پوشید و سحرگاه نزد خدا رفت، خدا را فریفت و سرزمینهای حاصلخیز را تصاحب کرد. بیا بعد از برادر کوچک خود نزد پدر رفت و از فریبی که خورده بود آگاه شد، اما دیگر دیر شده بود و تانو سرزمینهای حاصلخیز را تصاحب کرده بود. این داستان نیز یادآور داستان یعقوب و عیسو است.
دریاچهها را نیز مأمن ارواح میپندارند و از این شمار است دریاچه بوسومتوه Bosomtwe در غنا. این دریاچه نیز چون بحرالمیت راه به جایی ندارد و آب آن در برابر گرما تبخیر میشود. در داستانی درباره این دریاچه، روزگاری پیرزنی جذامی تنها و بی شوهر و فرزند در ساحل بوسومتوه زندگی میکرد. روزی توه Twe خدای دریاچه از آب بیرون آمد و از پیرزن خواست با او همبستر شود. پیرزن گفت زنی تنها است و اگر آبستن شود او را یارای تهیه غذا برای کودک نیست. توه گفت به هنگام نیاز میتواند با زدن چند ضربه بر دریاچه ماهیان را فرا خواند تا نیاز او را بر آورده کنند. پس زن پسری زائید که او را تووه آدودو Twe Adodo یعنی – پسر خدای دریاچه – نام نهاد و اونیای قبیلهای شد که روح دریاچه راحامی خود میدانند. میگویند توه هر هفته با ملتزمان خویش به دیدار زن میآمد و پسر هرسال به دریاچه میرفت و از پدر میخواست با انفجار باروت او را در ماهیگیری کمک کند. مراد از انفجار نامنظم دریاچه و انفجارهایی است که از انفجار گازهای ناشی از فساد گیاهان کف دریاچه ایجاد میشود و صدایی مهیب وبویی بد دارد-در این دریاچه به کار بردن قلاب ماهیگیری و تور برای صید تابو است، و صیادان بر این باورند که روح دریاچه از قلاب آهنی و تور بیزار است، و صیادان به وسیله کلک و با دست صید میکنند.
مردم سنگای در نیجر علیا ارواح آب را ذین Zin شاید مأخوذ از جن و اجنه مسلمانان -مینامند و از آن داستانها میگویند. می گوینددریاچهای بود که به ماری که ذین بود تعلق داشت. روزی وقتی مار به ساحل آمد دختری را دید و او را از والدینش خواستگاری کرد. پدر و مادر عروس به شرط گرفتن دریاچه به عنوان شیربها با این ازدواج موافقت کردند. مارپذیرفت و با دادن دریاچه به عنوان شیربها با زن خود رفت تا در جایی دور زندگی کند. مار گه گاه به خانه پیشین خود در اعماق دریاچه باز میگشت تا ماهیان، تمساحها و اسبهای آبی را کنترل کند. وقتی مار مرد پسر جای پدر را گرفت وهنوز پاسداری دریاچه با اوست. پسر ذین مار از انسانهایی که سلاح آهنی به دریاچه میروند و از اسب آبی بیزار است و به همین دلیل است که اسبهای آبی دریاچه را ترک کردهاند.
مردم سنگای در داستانی دیگر میگویند روزگاری کدخدایی شبانه برای صید به دریاچه رفت. کدخدا شگفت زده در وسط دریاچه کلبهای را دید وقتی نزدیکتر شد گوسفندی را دید که بردریاچه خفته بود. کدخدا بسیار ترسید و شروع به خواندن اوراد کرد و وقتی دوباره به گوسفند نگریست او را دید که به هیأت بچهای در آمد، و کد خدا دانست که با مار بزرگ آبها رو به رو است که خود را به هیأتهای متفاوت نمایان میکرد. کد خدا به کف زورق خود پناه برد و با هیاهو و فریاد از روستائیان کمک خواست. برادرکدخدا در روستا صدای او را شنید و به یاری او شتافت، اما کدخدا مرده بود، چرا که ذین را دیده بود و دیدن ذین برای میرندگان تابو است.
در داستانی دیگر از مردم سنگای که بسیاری از مردمان خم رود نیجر از آن یاد میکنند. سخن از نبرد انسانی به نام فاران faran و روح رود موسوم به ذین کیبارو Zinkibaru است. ذین کیبارو با نواختن موسیقی و طلسمهای جادویی خویش بر رود و ماهیان و رودزیان فرمان میراند و بسیار مقتدر بود فاران برنج کشت میکرد و هر شب ذین کیبارو به مزارع فاران میآمد و با نواختن ساز ماهیان را به مزرعه می کشانید و ماهیان همه برنجها را میخورند. روزی فاران به ماهیگیری رفت و تنها دو اسب آبی صید کرد و شرمگین از مادر خود که باید چنان غذایی را طبخ کند با زروق خود به نبرد ذین کیبارو رفت. آنها در جزیرهای که هفت رود در آن جاری بود رو به رو شدند ذین کیبارو مشغول نواختن ساز و طبل بود و میرقصید. فاران از او خواست ساز خود را به او بدهد و ذین کیبارو گفت تنها میتواند با نبرد سازهای او را تصاحب کنند، اما اگر در جنگ شکست یابد زورق او را نیز تصاحب خواهد کرد. فاران کوتاه و چاق و ذین کیبارو بلند قد و لاغر بود. آنان به نبرد پرداختند و فاران نزدیک بود به ذین پیروز شود که ذین طلسمی به کار بست و گفت، برگ نخل اسب آبی را میراند، و فاران افتاد و جنگ را باخت. پس فاران شرمگین نزد مادر رفت و گریست و مادر گفت برای دفع یک طلسم باید از طلسمی دیگر یاری گرفت و او را طلسمی آموخت. پس فاران دیگر با زورقی بزرگ عازم نبرد شد. فاران برای سومین بار با ذین به نبرد پرداخت و ذین مغلوب فاران میشد که طلسم خود را به کار بست و گفت، برگ نخل اسب را میراند و فاران در پاسخ گفت اگر خورشید بتابد برگ نخل چه میکند؟ پس ذین بر زمین افتاد و بسیاری از سازهای ذین به رود پرید و ناپدید شد فاران سازهای باقیمانده را تصاحب کرد و بردگان او را اسیر نمود و با غنائم بسیار پیروز بازگشت؛ و چنین شد که انسان قهرمان بر ذین یا اژدها پیروز شد و او و بردگانش را به آتش کشید و سازها و سلاح ذین را از او گرفت.
خاستگاه غالب رودها بوگاندا از انسان یا موجودات آسمانی است دو رود از این رودها را پسر و دختر شاه تمبو Tembo و زن و شوهر میدانند. میگویند یکی از این رودها خاستگاه سیل و دیگری نماد پلنگی است که آن را نیایش میکنند و این بدان سبب است که پلنگی در این رود غرق شده است. خاستگاه رودی دیگر زن جوانی است که در جستجوی دلداری که او را رها کرده بود سفر میکرد و جایی که فرزند او زاده شد، رودی جاری شد. در دو سوی این رود تودهای از علف و چوب قرار دارد که هر کس به نیت فدیه دادن به رود تکه چوبی بر روی چوبها میاندازد و پس از گذر از رود تکه چوب دیگری به عنوان تشکر بر توده چوبهای ساحل دیگر میافزاید.
یکی از قبایل مالاگاسی موسوم به پسر تمساح از علت نام خود در اسطورهای میگویند که شوهر جده قبیله تمساحی بود که با او در رود زندگی میکرد روزی زن تمساح به تور صیادی افتاد و زن او شد و پس از زادن دو پسر به رود بازگشت. از آن روزگار فرزندان او اعقاب این زن تمساح را تابو میدانند و از کشتن و آزار تمساح دوری میجویند. در داستانی دیگر وقتی یکی از افراد قبیله مرد پیر قبیله در کله مرده میخی فرو کرد تا او را از تکاپو باز دارد. اما چند روز پس از آن که مرده را در گورستان نهادند مرده میخ را از کله خود بیرون آورد و به قبیله پیام داد میخ را از کله خود بیرون آورده تا به کاخ نیاکان خویش که در انتظار او بودند سفر کند. در این داستان پس از بسته شدن گور جسد به جنبش در میآید، دمی بلند در میآورد و دستها و پاهای او کوچک و پنجه دار و پوست او سفت و فلس دار میشود، و سرانجام به هیأت تمساحی در میآید و به رودی که هر سال مردمان قبیله برای او نرگاوی قربانی میکنند میرود.
منبع: پاریندر، جئوفری؛ (1374) اساطیر افریقا، ترجمه ی باجلان فرخی، تهران، اساطیر، چاپ نخست.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}